#لرد_سوداگران_پارت_212


_توکه راست میگی

_بابایی

با صدای دخترم برگشتم عقب ،با سرعت به سمتم میومد . بلندش کردم

_جون بابایی

موهای بلند و مواجش وکه شبیه ویدا بود عقب زد و دستای کوچیکش تاب داد با ناز شروع کرد به غر زدن

_بابایی،عمو خیلی بهمون سخت میگیره .من خیلی خسته میشم

_باشه حتما دعواش میکنم تا دیگه اذیتت نکنه بابایی

بوسم کرد و سریع از بغلم پرید پایین، برگشتم سمت پرهام که داشت شربت میخورد

_کوفت بخوری

_ای بابا از دست توم نمیتونم چیزی بخورم؟

_صفا بده بخودت دیگه داری پیر میشی

_بله شما درست میفرمایید استاد، در شرف صفا دادنم

به سمت بخش تیر اندازی برگشتم ،زندگی روی جدیدش و بهمون نشون داده بود با وجود دخترم و ویدا احساس بهتری داشتم، تا اون دوره از زندگیم که حتی از یاد آوریشم شرم میکردم. مجبور بودیم با گیریم سختی هر روز بیاییم باشگاه ولی میارزید به اینکه اینطوری زندگیمونو بگذرونیم ،با ارامش تمام و به دور از تنش عصبی.

لباسام و عوض کردم و در باشگاه و قفل کردم روزای گرمتر زودتر تعطیل میکردم ،سوار ماشین شدم .به سمت خونه میروندم که پرهام به مغازه اشاره کرد

_نگه دار

_چیشده پرهام


romangram.com | @romangram_com