#لرد_سوداگران_پارت_211
وارد خونه که شدیم ،ویدا رو دیدم که لب حوض نشسته بود و دستش و تو آب حرکت میداد .
با صدای قدمام سرش و بلند کرد .چند لحظه بی حرکت موند و با چشمای ثابت بهم خیره موند ،با چند ساعت انقدر دلش تنگ شده بود که باور نمیکرد من خودم باشم .
بلند شد و سریع به سمتم اومد و خودش و تو بغلم پرت کرد ،برعکس همیشه که هر کسی رو پس میزدم بخاطر این رفتارش الان خیلی خوشحالم بخاطر این استقبال، یه جور حس مهم بودن بهم دست میداد در صورتیکه هیچوقت کسی منتظرم نبود
محکم بغلش کردم که صدای هق هقش بلند شد
_میدونی چقدر ترسیدم ،میدونی چقدر نگران شدم بخاطر این فرار یهویی و نیومدنت
_قرار نیست اتفاقی بیوفته که نگرانی ما فقط میخواییم محل سکونتمون و عوض کنیم
سرش و بلند کرد و اشکاش و پاک کرد وتند تند سرش و تکون داد چقدر زود میتونست ناراحتیش و کنار بزنه
مصطفی سریع پرهام و یزدان و صدا کرد وراه افتادیم سمت خونه مادر رایان
و این شروع جدیدی برای من و خانوادم بود، الان که کنار ویدا بودم حس بهتری داشتم حتما میشد. زندگی رو بدون کشتن و تو قاچاق بودن ادامه داد، دلم میخواست این نوع زندگی رو شروع کنم بدون هیچگونه ترسی حتی اگر آبا از آسیابم بیوفته، دیگه نمیخواستم برگردم به دل خطر......... دیگه همه چیز برام تموم شد. میخواستم حس جدیدی رو در کنار خانوادم تجربه کنم .....حس پدر بودن....همسر بودن.......نه یه قاتل
با باز شدن در خونه حس عجیبی صورتم و نوازش کرد، مثل یه خوشامد گویی به زندگی جدید که دلم میخواست با آغوش باز به سمتش برم.
6 سال بعد
پشت سر بچه ها راه میرفتم و به شلیکاشون نگاه میکردم ،تازه کارا باید با استفاده از میز تیر اندازی شلیک میکردن،اکثرشون هیچ استعدادی نداشتن ولی دوتا از پسرا واقعا عالی بودن .به سمت رختکن رفتم و گوشی صدا گیر از رو گوشم برداشتم .
دوتا سالن مجاور هم خریده بودم که این سمت پرهام به آموزش هنر های رزمی بپردازه ،موقع استراحتشون بود و همه رو زمین دراز کش بودن . پرهام کنارم وایساد،با خنده تمسخر آمیزی به شاگرداش نگاهی انداخت ومحکم با مشتش به کتفم کوبید
_آخ مردتیکه دردم گرفت
_هیکلت شل شده ها
romangram.com | @romangram_com