#لرد_سوداگران_پارت_210


_چه سریع برگشتی

_خونم نزدیکه

کنار عباس ایستادم ،محکم بغلم کرد .شاید خوب بود که بهش بگم از حسام

_ممنونم بابت همه چیز عباس ،رازم و نگه داشتی مرد ،ازم محافظت کردی ،امشب بهترین شبی بود که میتونستم داشته باشم بعد مدتها دیدن بچه ها خیلی خوب بود .مراقب خودت باش

_تو بیشتر فرمانده

ازش جداشدم و همراه رایان به سمت فرودگاه رفتیم ،قرار شد یکی از بچه ها برامون بلیط رو بگیره و بیاره فرودگاه تا ما سریع به سمت شیراز بریم .شماره مصطفی رو گرفتم

_بله اقا

_کجایید

_نزدیکیم به محل

_تو خونه بمونید خطا رو بشکون ،اماده باشید تا بهتون ملحق بشم دوباره باید راه بیوفتیم

_چشم

تمام مسیر چه با هواپیما چه آژانس رو تو فکر بودم اصلا نمیتونستم ذهنم و متمرکز کنم ،کلی سوال داشتم که حل نشده بود و باید اول از همه دنبال سازنده اون گلوله باشم هرچند نمیدونم تاثیری هم داره یا نه!

رایان: مرداس رسیدیدم

سرم و بلند کردم و کوچه تقریبا خالی نگاهی انداختم ماشین تعویضی فرهاد رو دیدم ،پیاده شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم .یه حس جدید داشتم مثل به آرامش رسیدن دلم میخواست اول از همه ویدا رو میدیدم، اولین بار بود که حس دلتنگی رو داشتم.

مصطفی در خونه رو باز کرد و با دیدن من عقب رفت

_بفرمایید اقا


romangram.com | @romangram_com