#لرد_سوداگران_پارت_209

_موندم مرداس ،همیشه از خودم میپرسیدم چیشد که از اوج به زمین رسیدی؟ چطور ما رو فروختی به اون مرد!

_بهتره بری وسایلتو بیاری

از جاش بلند شد و بدون نیم نگاهی بهم به سمت در خونه رفت

واقعا چیشد که من، فرمانده چشم عقاب به این ادم تبدیل شدم ،الان منم حکم یه مهره سوخته رو داشتم که حتما برام بهترین کدای اموزش دیده رو میفرستن تا ساکتم کنن.

چطور تونستم به دوستانم خیانت کنم و تو عملیات آخر، استاد سرخ رو نجات بدم ! مگه احساس دینی داشتم !وقتی میدونی داشتی، چرا میپرسی؟ همین استاد سرخ بود که بعد سازمان به تو پناه داد اموزشت داد . ولی چرا ازم خواست وارد دانشکده افسری بشم قبول کردم! حتی اونموقع هم فکرم به این نمیرسید که شاید ازم بخواد جاسوس خودش بشم بین بهترین افراد پلیس تا بتونه باراش و به راحتی وارد کنه.

چقدر آدمای مظلوم بخاطر حماقت من کشته شدن ،چطور به اعتمادشون پشت پا زدم ! میخواستم حتی رایان رو هم بکشم .

عباس اومد کنارم ،پاش میرسید یعنی عباسم میکشتم؟

لیوان آبی رو جلوم گرفت و نگران بهم خیره شد

_چیشده؟

_بیا این مسکن رو بخور بهتر میشی، رنگت پریده .نبض شقیقتم از این فاصله معلومه هیچیم که نخوردی

_عباس من خیلی نگرانم

_مرداس ،اولینباره این جوری میبینمت حتما چیزی فرای اونیکه میگی شده که میخوای پنهان بشی ،چی تونسته کوهی مثل تو رو بلرزونه!

فکم بهم قفل شد پس حال خرابم از چهرم مشخص بود که عباس هم فهمیده بود

_تا الان فقط یه مرد یخ زده بودم ولی وقتی درونت حس کنی که چیزای با ارزشتری نسبت به خودت هست، تمام ظاهر سختی که برای خودم ساخته بودم خورد شد و هر کاری میکنم که جون اونا حفظ بشه

محکم گردنم و گرفت و تو چشمام خیره شد ،لبخند دلگرم کننده ای به لب داشت

_تبریک میگم زنده شدنت و مرد

زنگ در خونه زده شد ،عباس نیم نگاهی بهم انداخت و بلند شد ،رایان دم در منتظر بهم خیره شد

romangram.com | @romangram_com