#لرد_سوداگران_پارت_208
_اخه شیرازم ردت و میزنن
رایان: قایم کردنت با من
بهش نگاهی انداختم ،تا الان میخواست منو لو بده، الان یهو میخواد منو نجات بده! سوالم و از تو چشمام خوند که خودش ادامه داد
_میخواستم که بهم اطلاعات بدی تهدیدت کردم ولی یادم نرفته این نشونه گیری رو مدیون توم. حتی دوبارم جونم و نجات داد، اگر اونجا هم بهم شلیک نمیکردی حتما بچه ها به جای جمع کردن من، به سمت شما میومدن و شماها مجبور میشدین همه رو بکشید. من ازت دلخور نیستم تازه عذرخواهیم بدهکارم
کمی بهش نگاه کردم ،نمیدونستم نیازی هست بهش اعتماد کنم یا نه! شاید خودم به تنهایی از پسش برمیومدم
عباس: مرداس میدونی که رایان از شیراز به تهران انتقالی گرفته میتونم ترتیبش و بدم اونجا بیاد مراقبتون باشه
پوزخند سختی رو لبم نشست
_سرتیپ نتونست عباس
رایان: مرداس من قرار نیست ازتون محافظت کنم ولی تو اطراف شهر مادرم، تنها تو خونه 3طبقه ای زندگی میکنه. میتونیم اونجا پنهانتون بدیم.
شقیقه هام تیر میکشیدن نمیدونستم باید اعتماد کنم یانه ،تا حالا تو چنین بحرانی نبودم اونم با چنین شرایطی، داشتن زن و بچه.
_باشه
عباس سریع بلند شد و به سمت تلفن رفت
_رایان ترتیب انتقالیت و میدم، تو و مرداس امشب با هواپیما برگردین تا جای خانوادش لو نرفته
_بلیط الان که گیر نمیاد
_اونشم من درست میکنم
عباس به سمت اتاقش رفت ولی رایان هنوز جلوی من نشسته بود و تو فکر
romangram.com | @romangram_com