#لرد_سوداگران_پارت_207
رایان: نه بذار بدونن که، کیو راه دادی بین خودیا....آخ
دستم و برداشتم ،بلند شد جلوم ایستاد خواست حرفی بزنه ولی پشیمون شد و سریع رفت بیرون ،سرد درد رو بهونه کردم و تو اتاق پسر عباس دراز کشیدم، حتی دلم نمیخواست چیزی بخورم .دیگه نگرانشونم نبودم راه زیادی تا شیراز نمونده بود
کم کم از صدای تو پذیرایی کم شد، حس کردم همشون یهو رفتن . تقه ای به در خورد و عباس وارد شد
_مرداس بیا همه رفتن
بلند شدم و به سمت پذیرایی رفتیم ،رایان طول و عرض اتاق رو راه میرفت و به ساعتش نگاه میکرد ،با ورودمون عمیق به چشمام خیره شد
عباس: خب همه رفتن، راحت همو بکشید
_این که هنوز هست
_مرداس خواهش میکنم دعوا نکنین
رو مبل نشستم و به قدم زدنش نگاه کردم مشخص بود از چیزی رنج میبره
رایان: اصلا نمیپرسه چرا بچه ها یهو رفتن؟ نه نمیخواد بپرسی من بهت میگم . خونه یکی دیگتونم آتیش گرفته، فرمانده قاچاقچیا
با تعجب سرم و از رو دستم برداشتم و به عباس نگاه کردم
عباس: مرداس خونه استاد هم آتیش گرفته کم کم داره همه چیز بالا میگیره و از دست ما کاری بر نمیاد برای مخفی کردنت.
با تعجب بهشون خیره شدم، یعنی اگر میموندیم خونه الان رو هوا بودیم ،باورم نمیشد باید هرچه زودتر میرفتم
_عباس من امشب اومده بودم تا درمورد رایان بهم بگی چون منوچهر میخواست براش سرش و زیر آب کنم ، ولی باهاش درگیر شدم من اون شب که خونش اتیش گرفت اونجا بودم به سختی تونستم فرار کنم .بعدشم قضیه ای پیش اومده که همه سران گروه سرخ میخوان منو کله پا کنن برای همین مجبور به فرار شدیم، امشبم اومدم به شما خبر بدم و برم .بهتره رایان مدتی خودش و کنار بکشه چون مهره اصلی قاچاق عتیقه رو سوزوندن تا صداش درنیاد
جفتشون بدون پلک زدن بهم خیره موندن، خب انگار خیلی یهویی براشون همه چیز رو باز کرده بودم ولی زمان نداشتم برای توضیح اضافه.
عباس:مرداس چجوری میخوای از دید اینا اخه مخفی بمونی !
_عباس من نمیتونم از کشور خارج بشم زنم بارداره، بعدم پرهام قابل شناسایی ،قاچاقیم برم که گیرم میندازن. مجبورم مدتی تو سایه باشم
romangram.com | @romangram_com