#لرد_سوداگران_پارت_206


به صورتش خیره شدم بنظر خونسرد میومد ولی کمی هم عصبی بود

_مرداس ،من تازه فهمیدم کجا دیدمت ، با اون فاصله کار سختی بود هدف گیری ،نه؟

بهش خیره موندم میدونستم فهمیده پلیس تیزی بود، به عباس خیره بود ولی روی صحبتش با من بود

_فکر نمیکردم یه افسر عالی رتبه پلیس که فرمانده بوده، اینطوری با قاچاقچیا تو یه گروه باشه

عباس آشفته دستاش و رو میز کوبید و بلند شد

_رایان حق نداری قضاوت کنی

_براتون متاسفم سرهنگ شما یه قاچاقچی رو تو خونتون راه دادین و الان دارین ازش حمایت میکنی، این آدم به من شلیک کرده. من همین الانم میتونم بندازمش زندان

به اپن تکیه دادم و خیره شدم به عباس که داشت خون خونش و میخورد

_این چه طرز حرف زدنه رایان، هیچ میفهمی مرداس چه کارایی برای ما کرده و میکنه؟تو خودت میدونی اطلاعات همین نفوذیای مرداس نبود دستت به افراد سعید نمیرسید

_برام مهم نیست تموم اون بارا خالی شده بود و سعید هم کشته بودن هه ،به چه درد من میخورد .همین مرداس باعث شد ،من میدونم تو زدیش

بلند شد و رو به روم ایستاد برعکس چند دقیقه پیش اصلا به اعصابش مسلط نبود ،این مرد شبیه به خودم بود تا حدودی

_تو زدیش،هیچکس از اون فاصله هدف متحرکی رو نمیتونست بزنه

به چشمهاش خیره شدم مثل اینکه خیلی بهش فشار اومده بود ولی من از وجودش خبر نداشتم که کمکش کنم در صورتیکه خودمون به بچها خبر بارای قاچاق و میدادیم. داشت اشتباه میکرد درموردم ولی من کلا ادمی نبودم که چیزیو توضیح بدم

_نه

شوکه از نه مصمم چشماش به خون نشست ،دستاش و اورد بالا، میخواست یقم و بگیره که تو یه حرکت دورش زدم و دستشو به پشت برگردوندم و سرش و رو اپن کوبیدم

عباس: مرداس تو رو خدا الان بچه ها میفهمن بذارید وقتی رفتن ادامه حرفا رو میزنیم، بابا اینکارا چیه!


romangram.com | @romangram_com