#لرد_سوداگران_پارت_204


عباس سقلمه ای بهم زد و سرم و اوردم بالا

_چیشده

_آقا جان من، اومدی مهمونی چرا انقدر پس تو فکری !

به بچه ها نگاه کردم که با هر چیز کوچیکی سر خودشون و گرم میکردن ، به نوبت ایستاده بودن و دارت بازی میکردن ولی هیچکدوم نمیتونستن به هدف بزنن

رایان: بابا با این نشونه گیریتون مثلا پلیسین

عباس: عه اگر راست میگی خودت بلند شو بزن ببین میتونی

رایان با اعتماد به نفس خیلی زیادی بلند شد، نشونه گیری کرد و پرت کرد نزدیک به هدف خورد ، فخر فروشانه به بقیه نگاه کرد که آه از نهاد همه بلند شد .لبخندی زدم و بهشون خیره شدم برا هم کری میخوندن ولی هیچکدوم به هدف نمیزدن

عباس: خاک برسرتون نکنن چلمنا ،فرماندمون اینجاست اونوقت ما داریم خودمون و میکشیم که به هدف بزنیم

_من بازی نمیکنم

یهو همه با چشمای ملتمس بهم خیره شدن، خندم گرفت یه مشت مرد بالای 30سال این چه قیافه ای

سامان: مرداس پاشو دیگه باید کل این جوجه تازه وارد و بخوابونیم

همه تایید کردن ،نگاهی به رایان کردم به خودش مطمئن بود ،چشمام و ریز کردم و بهش خیره شدم هنوزم دست چپش درد میکرد و این از مکثای طولانیش مشخص بود،فکر نمیکردم چپ دست باشه، برای همین نمیتونست درست هدف گیری کنه .کنارش ایستادم ابرویی برام تاب داد که یعنی عمرن بتونی

4 تا تیر رو بین انگشتام گذاشتم ،نگاهی به رایان انداختم

_اوه فرمانده میخوایین همرو باهم به هدف بزنید؟

با لبخند تمسخر آمیزی بهم خیره شد ،آره خوشگله من همینطوری هر روز آدم میکشم .دستم و کنار گوش مخالف دستم بردم به صفحه دارت نگاهی انداختم و تیرا رو رها کردم .هر چهار تا تو دایره وسط خوردن .برگشتم سمت رایان که با چشمای درشت خیره بود، تو یه لحظه کل خونه رو سکوت گرفت.

یهو سامان،عباس و بچها ریختن سرم ،اون وسط بچهای خل و چل داشتن قر میدادن .رایان تلفنش و دراورد و رفت تو اتاق .به عباس اشاره کردم که چیشده !


romangram.com | @romangram_com