#لرد_سوداگران_پارت_203

کنار عباس نشستم و به بقیه نگاه کردم ،عباس نزدیکم شد

_زنت کو

_کوه

_مرگ

_حالش خوب نبود نیومد

_خوب کردی نیوردیش زن منم فرار کرد از این تعداد مرد،قراره تا صبح بترکونیم

زدم رو شکمش که حسابی بزرگ شده بود

_اونو که خوب ترکوندی

مردی یهو از اتاق اومد بیرون بهش خیره شدم ،شوکه چند بار پلک زدم تا باور کنم

اینکه همون سرهنگه .با ارنجم به پهلو عباس کوبیدم که به طرفم خم شد

_آخ الهی دستت فلج نشه ،چته؟

_چقدر شبیه پیرزنا شدی عباس،این جدیده؟

_چرا خنگ شدی بابا این رایان خودمونه ، تو عملیات کنارت بودا یادت نیست؟

به مغزم فشار اوردم ولی نمیتونستم به یاد بیارم کجا دیدمش ،اون روز کنار کامیونای سعید هم حس کردم چهره اش خیلی اشنا ولی نمیتونستم دقیق به یاد بیارم ،انقدر فراموش کار نبودم .

با قرار گرفتن دستش جلو صورتم از جام بلند شدم

_فرمانده، باورم نمیشه بعد این همه سال میبینمتون

باهاش دست دادم و کنارم نشست ، هر کسی از هر دری حرف میزد ولی من ذهنم درگیر رفتن ویدا و پسرا بود که نکنه اتفاقی براشون بیوفته هر نیم ساعت یه بار مصطفی بهم پیام میداد که اتفاقی نیوفتاده و دارن به حرکت ادامه میدن ولی من هنوزم نگران بودم ،دارنده این گلوله حکاکی هنوز شناسایی نشده بود ،میترسیدم اونارو هم هدف بگیره

romangram.com | @romangram_com