#لرد_سوداگران_پارت_202


دو تا از بهترین تک تیر اندازا رو هم باهاشون فرستاده بودم ،پرهام نگاه نگرانی بهم انداخت.

_مرداس مگه تو نمیایی؟

_چرا به زودی بهتون ملحق میشم،پرهام مراقب ویدا باش

_این اولینباره که داری جدا میشی ،مرداس

سفت بغلم کرد که چشمم به ویدا افتاد نگران بود و ترسیده ،پرهام که ازم جدا شد به سمتم اومد ،دستش و گرفتم و خواستم باهاش حرف بزنم که سریع اومد تو بغلم، مثل جوجه ای میلرزید. این ترس انگار تو قلب منم داشت بزرگتر میشد

_مرداس خواهش میکنم مراقب خودت باش ،من نمیدونم داره چی میشه ولی مواظب باش

آروم دستم و رو سرش کشیدم ،محکم به خودم فشارش دادم.

_نگران نباش بعد حرف زدن با عباس سریع میام پیشتون.

وقتی ون سیاه از تو حیاط خارج شد به سکوت تو ویلا گوش دادم ،زیادی سنگین بود. کسی انتظار نداره که ما سریع خونه رو خالی کنیم .سوار موتورم شدم و به دور شدن ون خیره شدم تا شیراز خیلی راه بود ولی فرهاد از پسش برمیومد ، بهش اطمینان داشتم. تا یه جایی پشتشون بودم ،بعد تغییر مسیر دادم به سمت خونه سرهنگ

خیلی چیزا بود که باید برام روشن میشد و تنها کسی که رایان رو میشناخت، حتما عباس بود.

زنگ خونه رو فشار دادم و منتظر شدم، صدای خوشحال عباس تو آیفون پیچید

_به به جناب فرمانده ارشد بالاخره تشریف اوردی

_میخوای تا صبح این پشت حال احوال کن

موقع حرف زدنمون همه جا ساکت بود ولی بعد حرف من یهو کل خونه از خنده منفجر شد، در خونه با صدای تیکی باز شد و وارد شدم

خونه قدیمی با حیاط دل بازی بود ،عباس عاشق این مدل خونه ها بود

دم در ورودی چشمم به جمعیت زیادی از بچه ها خورد ، هرکدومشون به یه نحوی ابراز دل تنگی میکردن و من احساس خوشحالی از دیدن همکارای قدیمیم، حتی با غریبه ها هم دست دادم برام مهم نبود فقط خوشحال بودم از دیدنشون و این اولین بار بود که حس میکردم تنها نیستم


romangram.com | @romangram_com