#لرد_سوداگران_پارت_201
با یه فکر ناگهانی وارد خونه شدم ،آنا رو صدا زدم
_آنا ،بیا اینجا
_بله اقا
به صورت ترسیدش خیره شدم ،ویدا هم از صدای بلندم سریع از اتاق خارج شده بود ضربان قلبم بالا بود
_به خانم کمک کن هر چی وسیله داره جمع کنه سریع
آنا سریع به سمت پله ها رفت. برگشتم سمت یزدان و پرهام، نفسام نا منظم شده بود ،جون همشون در خطر بود من مهم نبودم ولی این 3نفر.....
_وقت کمه هر چیزی که فکر میکنید تو خونه مهمه رو بردارید باید همین امشب از اینجا بریم ،استاد تو خونه عتیقه نگه میداره ، با کدا حساب کنید برن
جفتشون ترسیده، سریع به سمت اتاقشون رفتن ،دستام میلرزید ،دیر شده خیلی دیره، تا همین الانم ریسک کردم تو این خونه موندم ،یه حس دردناکی تو قلبم بود ،از خونه رفتم بیرون به فرهاد اشاره کردم تا بیاد کنارم
_فرهاد
_بله اقا
_تموم ماشینا رو تو پارکینگ پارک کن ، برو ون مشکی رو بیار بالا
_چشم اقا
به کل خونه نگاهی اجمالی انداختم ،تمام دیواراش، تابلوها، گلدونا، حتی مبلمان هم برام خاطره دوران کودکی بود ،وقتی استاد سرخ به من اجازه جولان میداد و با پرهام اینجا به مبارزه و کشتی مشغول میشدیم .زندگی خوبی بود ولی همه چیز مثل برق و باد وقتی رفتیم توکیو تموم شد، اون شب مهمونی برق شمشیری سینه استادمون رو شکافت و تو یه چشم بهم زدن کل خونه به آتیش کشیده شد و هیچوقت نفهمیدیم اون زن قرمز پوش با اون باد بزنای تیغ دارش چیشد.
خیلی زود همه اماده شدن و عتیقه ها رو تو جعبه گذاشتن، من تمام مدتم رو صرف جمع کردن اسلحه هام کردم و ویدا لباسام و جمع میکرد، با بچه ها و آنا حساب کردم و فرستادمشون برن.
همه سوار ون که شدن رو به فرهاد کردم
_هیچ جا متوقف نشو تا زمانی که به محل قرار برسی ،سر قرار راننده باهات تعویض میشه مشخصاتشو بهت دادم. فرهاد حواست باشه، جون همه این ادما برام مهمه
_چشم اقا خیالتون راحت ، اکبر و مصطفی هم هستن
romangram.com | @romangram_com