#لرد_سوداگران_پارت_198


_خب

_هیچی

_منم خیلی خوشحالم مرداس، تو واقعا اونیکه تو درونت هست نیستی

سرم و بلند کردم و عمیقتر نگاهش کردم ، یه حس تازه داشتم اینکه نکنه از من بیزاره! یا داره ترحم میکنه، نکنه اصلا این بچه رو نمیخواد !زندگی با منو از رو اجبار انتخاب کرده!

_ویدا ،وندا کشته شد

دستاش از رو دستم لیز خورد و خیره شد تو چشمام ،چطور میتونست انقدر راحت اشک بریزه اونم با چشمای باز .قطره های اشکش و پاک کردم .تا تو شوک مونده بود میخواستم همه چیز رو بدونه ،حرفای وندا رو بهش گفتم به جز قسمتی که خواهرش نیست و از یه پدر دیگه ست.

صورتش از خشم به کبودی میرفت ولی هنوزم چشماش شوکه زده بود و اشک میریخت ،چه شبیه امشب.

میخواستم از اون بچه بگم از حس جدیدی که درونم هست ولی اونقدر جنون درونم بزرگ بود که با یه تپش قلب ساده تغییر نمیکرد .بلند شدم و پشت پنجره ایستادم هنوز وقت بود برای رفتن ولی من علاقه ای نداشتم زمان بگذره تا به موعدش برسم

_اگر بدونی من خواهرت و کشتم چیکار میکنی

نیم رخ ایستادم و بهش خیره شدم ،به وضوح دیدم نفسش بند رفت و دستش و به تخت تکیه داد ،یه کشش درونی بهم اجازه نمیداد تمومش کنم .داشتم بد میکردم چیزی درونم نهیب میزد تمومش کن ولی من نمیتونستم جلوی این رفتارم و بگیرم.

_اگر بدونی کیوان پدرت نبوده، ولی فرزادی که اونروز باعث مرگ سرتیپ شد پدرته ،چیکار میکنی؟و بدونی من فرزاد و کشتم.

سرش دورانی حرکت کرد ،انگار که تعادل نداشت رو تختی تو مشتش بود و به خودش میلرزید ،اینبار دوتا حس داشتم خوی جنون آمیزم که میخندید و لذت میبرد از این درد و حسی توی سینم که تیر میکشید و من تا حالا تجربش نکرده بودم.

صدای ضجه و هق زدنش تو اتاق میپیچید ولی من حتی قدمی از قدم برنمیداشتم ،چیکار کرده بودم! این همه حقیقت و تو دوتا جمله بهش گفتم!بهش گفتم خواهرش و کشتم !پدرش رو!

به سمتش رفتم که سرش و بلند کرد، ترسیده بهم خیره شد ،این چشما آیینه بودن ،این لرزش تکرار بود ولی کجا و کی اینها تکرار شده بودن!

صدای جیغ و داد هزاران نفر تو ذهنم اکو شد ،مردمک لرزون تموم کسایی که با بی رحمی کشتم و همراهشون انسانیتم و سر بریدم.

این ترس تو چشمای ویدا تکرار تمام صورت قربانیام بود ،کتم و چنگ زدم و از خونه زدم بیرون .خواستم سوار ماشین شم که یزدان جلوم و گرفت.


romangram.com | @romangram_com