#لرد_سوداگران_پارت_196
_جون تو سبز خوش رنگ چشمات چایی خورده خوشگل تر شده
_مرگ مردتیکه
بلند شدم با زانو نشستم رو پهلوش که آخش بلند شد دستشو پیچوندم و پشتش نگه داشتم ،با اون یکی دستم سرش و به مبل فشار میدادم
_آخ آخ مرداس خر، دردم گرفت مردک هنوزم خر زوری! آخه چرا پیر نمیشی؟
بزور کمی خودش و به سمت بقیه کشید که ببینتشون و رو به ویدا ادامه داد
_ویدا خانم بهش نمیرسید که بسازه مثل ما متاهلا ایربک دربیاره ، آخ ،مرداس احمق کلیم از تو حلقم در اومد با اون زانوی غولت ، پاشو
از روش بلند شدم که پهلوش و گرفت و نیمخیز شد
_ای الهی به زمین گرم نخوری، الهی تموم خاک مملکت نخوره تو سرت ، ای نمیری، ای تریلی از روت رد نشه
_باشه ببند دیگه، عین پیرزنا داره نفرین برعکس میکنه
_که به خودم برنگرده
_خاک بر سر خرافاتیت کنن
_الان بهت برمیگرده
دوباره خاستم به سمتش یورش ببرم که بلند شد و دویید سمت در خونه ،انقدر از نظرم دوییدنش خنده دار بود با اون شکمش که بلند زدم زیر خنده ، بعد از اینکه حسابی فکم کش اومد چشمام و باز کردم که دیدم همه بهم یه جور خاص خیره شدن
_باشه حالا ،فهمیدم تا الان فقط یه جسد مرده بودم
سری تکون دادم و ازجام بلند شدم ،با عباس دست دادم و بعد خارج شدنش رفتم تو اتاقم ،حتی اونقدرا هم مثل قبل وسواس نداشتم انگار مغزم به کل تغییر رویه داده بود.
لباس آبی رنگی تنم کردم ،برام مهم نبود که منوچهر میخواد چطوری انتقام بگیره ولی باید اماده میبودم .به خودم تو آیینه نگاه کردم خسته تر از این بودم که به این مهمونی برم ولی بایدی بود
romangram.com | @romangram_com