#لرد_سوداگران_پارت_195
_عباس .......
_جان من خواهش میکنم مرداس رد نکن
_کیا هستن حالا
_خودیان دیگه
_نمیدونم راستش ،خودم میخواستم بیام باهات حرف بزنم، کارت داشتم
_خب چی از این موقعیت بهتر، بیا که خیلی خوش میگذره
به پرهام و یزدان نگاهی انداختم ،یزدان که کلا تو باغ نبود و سرش تو گوشی، ولی پرهام با لبخند بهم نگاه میکرد سرش و تکون داد که قبول کنم
_شانس اوردی این روزا حتی حال ندارم با کسی بحث کنم
مشتش و محکم به کتفم کوبید و از ته دل خندید.
_پس، فردا شب با خانم بیا منزلمون. خانمم خیلی دوست داره ببینتت انقدر ازت تعریف کردم
_تو کلا دوست داری همه چیو بزرگ کنی
چشماش درشت شد و بهم خیره موند انقدر جدی گفته بودم که داشت کور میشد
_پلک بزن خشک شد اون چشم
یزدان که تا حالا داشت خندش و کنترل میکرد یهو مثل بمب ترکید از خنده
_یعنی الان منو مچل کردی؟
_اره خب میتونی اینطوری فکر کنی
چاییش که سرد شده بود و یهو ریخت روم به لباس خیس شدم نگاه کردم ،برگشتم دیدم ویدا هم داره بهم میخنده ، اخمام و مصنوعی بهم گره زدم و به عباس خیره شدم. کمی خودش و عقب کشید و ادای ترسیده ها رو در اورد
romangram.com | @romangram_com