#لرد_سوداگران_پارت_194
چشماش و اروم باز و بسته کرد و دستم کشید ،کنارش نشستم ،داشتم به انگشتراش نگاه میکردم که سینی جلومون قرار گرفت . سرم و بلند کردم ویدا داشت چایی تعارف میکرد جلوی من که ایستاد ازش تشکر کردم. تا حالا این لحظات رو ندیده بودم انگار که اینجا خونه من بود همکارم اومده بود و زنم داره پذیرایی میکنه ،مثل یه روزنه نور تو عمق تاریکی بود ولی نه اونقدر پررنگ که باورم بشه من یه خانواده دارم.
_خب خب فرمانده ازدواج میکنی و نمیگی دیگه؟تازه تو راهی هم که داری
برگشتم و به ویدا نگاه کردم که سرش تا جایی که میشد خم کرده بود و صورتش تا بناگوش سرخ ،لبخند کوچیکی زدم و برگشتم سمت عباس که با تعجب بهم خیره بود .
_وای خدای من نمردم و خنده این مرد یخ زده رو دیدم؟
_کوفته
_نه جان خودم ،باورم نمیشه مرداس .پرهام بیا بزن تو گوشم ببینم خوابم یانه؟
پرهام: باشه اومدم
_کوفت حالا من یه چیزی گفتم
پرهام با خنده دوباره سرجاش نشست و بهمون خیره شد ،نگاه های اونم به من متفاوت بود
_خب عباس چیشده یاد رفیق قدیمیت کردی مرد؟
عباس نیم نگاهی به من انداخت بعدم به ویدا
_چیز خاصی نیست مرد فقط خواستم دعوتت کنم بیای خونمون
_مناسبتش چیه؟
_خب میدونی راستش
_بگو مرد خجالت نداره ،چرا سرت و پایین انداختی
_هیچی نیست ولی خب میترسم قبول نکنی تو که استادی تو ضدحال زدن، تازه یه هفتس از مسافرت برگشتم به همه یه سور دادیم دلم میخواد بین همکارا توم باشی ،دلمون برات یه ذره شده
romangram.com | @romangram_com