#لرد_سوداگران_پارت_193

از در بیمارستان که زدم بیرون هوا روشن شده بود،خنک و دل پذیر ،اسمون بدون ابر بود ،لباسم و چنگ زدم. یه شب سیاه ابری با صدای عربده رعد و برق الان با بدنیا اومدن این فرشته کوچیک و هم نامم به این صبح تبدیل شده بود

نباید این دیواری که سالها براش تلاش کرده بودم میریخت ،یعنی ویدا هم داره چنین فرشته ای رو حمل میکنه؟

با تپش محکمتر قلبم دست از فکر کردن کشیدم ، دیگه این همه اتفاق رو باهم نمیتونستم هضم کنم حتی پدر شدنم رو

کنار ماشین ایستادم و به راننده اشاره کردم بره عقب با تعجب اول بهم خیره شد ولی وقتی اخمای درهمم و دید سریع جاش و عوض کرد

سرسام آور میروندم تا به خونه برسم دلم میخواست ویدا رو ببینم ،ازش سوالای تو ذهنم و بپرسم ،اینبار برعکس همیشه که حس میکردم تنهام و فقط برای کشتن افریده شدم و میلی برای به خونه رسیدن نداشتم، دلم میخواست کنار اون و تو خونه باشم.

جلوی در خونه متوجه ماشین جدیدی شدم ،کلا تو این محدوده امار همه رو برام در میوردن تا اگر مورد مشکوکی بود سریع یا جا به جا بشیم یا محافظا رو بیشتر کنم. ولی این پژو

از کنارش رد شدم کسی تو ماشین نبود ،در پارکینگ و که باز کردن کنار نگهبان نگه داشتم.

_ماشین جدید کیه !

_ماهم نمیشناسیم جدیده، براتون مهمون اومده اقا پرهام گفتن خودی براهمین داخل راه دادیم

_باشه

وارد خونه شدم که دیدم مردی پشت به من جلوی یزدان و پرهام نشسته ،پرهام با دیدن من بلند شد با خوشرویی اومد استقبالم .

_سلام مرداس بیا ببین کی اومده امروز دیدنت

مرد بلند شد و برگشت سمتم ،عباس بود ولی چیشده بود که اومده تا اینجا.

به سمتم اومد و تو یه لحظه محکم بغلم کرد. بوی آشنایی میداد انقدر آشنا که لباسش و چنگ زدم، کاش میشد منم یه پلیس میموندم و کاش های دیگه ای که فکر نکنم بهشون برسم. چقدر الان حس میکنم آرزو داشتم ولی به هیچکدومشون نرسیدم

_چطوری بی معرفت نامرد

به صورتش خیره شدم ،از خنده مهربون رو صورتش گوشه چشمش چروک خورده بود ،بیشتر موهاش سفید شده بود

_زندم با معرفت

romangram.com | @romangram_com