#لرد_سوداگران_پارت_190
از اونطرف میز سریع بیرون اومدم ،کلتش و تا بالا بیاره سمت من دوتا تیغ و به سمت صورتش پرتاب کردم.
صدای دادش با شکستن پنجره توسط من قاطی شد مطمئن بودم که کور شده من هیچوقت نشده تیرم خطا بره.
بدون هیچ فکرکردنی پریدم ،تو هوا خودم و جمع کردم به پهلو و گردنم و سف گرفتم ،ارتفاع زیاد بود ولی از رو شانسم تو باغچه افتادم کتف چپم در رفت صدای خورد شدن استخونم تو گوشم پیچید ،مچ دستم و تو دهنم گذاشتم تا داد نزنم ،دو تا از نگهبانا که داشتن وارد خونه میشدن منو دیدن ،با تمام قدرتی که برام مونده بود از جام بلند شدم و به سمت در میدوییدم ،گلوله هاشون قشنگ کنار پام میخورد و باعث میشد خاک تو هوا پخش بشه ،به حالت دورانی دو دور چرخیدم اول جاشون و چشمم تایید کرد، دفعه بعد دوتا تیغ به سمت گلوشون پرتاب کردم تیر اندازی قطع شد تا بقیه بریزن بیرون وقت داشتم فرار کنم.
در خونه رو باز کردم به سمت ماشین دوییدم نصفه شب بود و پرنده پر نمیزد سوار که شدم داد زدم رو به راننده که با تمام سرعت حرکت کنه. سرم و به صندلی تکیه دادم ماشین با سرعت سرسام آوری تو اتوبان حرکت میکرد، منوچهر حتما انتقام سختی میگیره.
تو ماشین جلیقه رو دراوردم ،سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم ،چیکار کرده بودم .چطور تونستم بذارم زنده بمونه وقتی میتونست بدترین دشمنم بشه و بدترین اتفاقات رو برا من و خانوادم رقم بزنه .نگران خودم نبودم یعنی دیگه بود و نبودم برای خودم مهم نبود ولی اینبار نقطه ضعف داشتم
شیشه ماشین رو پایین دادم و دستم و بیرون بردم آسمون درست مثل قلبم نعره میزد از درد ،و ابرهای سیاهش گریه میکردن .دستای خیس از بارون و روی چشمام کشیدم .خنک بود خیلی خنک، برای گرمای دردی که تو کل بدنم میپیچید خوب بود.
_نگه دار
_ولی آقا.....
_گفتم نگه دار
کنار خیابون زد رو ترمز پیاده شدم ،هیچکس تو خیابون نبود حتی ماشینای کمی تردد میکردن .چراغ چشمک زن تنها نور تو خیابون خلوت بود که خودنمایی میکرد
بارون مثل شلاق رو تنم میخورد ولی درد نداشت ،نه دردی مثل بی مادری و بی محبتی
نه دردی مثل نداشتن کوهی به اسم پدر
نه دردی مثل خیانت افرادی که بهشون بال و پر دادم
نه دردی مثل زخم زدن به تنها کسایی که داشتم
آه عمیقی از سینم بیرون زد، درد داره همه اینا حتی بیشتر از درد بودن تو اون سازمان برای تبدیل شدن به این هیولا که حالا نمیدونم کدوم سوراخی قایم شده.
رو جدول نشستم و به قطرات بارونی که به کف دستم میخوردن خیره شدم ،حس جدید و عجیبی رو تو درونم حس میکردم که تا حالا نبود یا اگرم بود هیچوقت درکش نکردم
romangram.com | @romangram_com