#لرد_سوداگران_پارت_188


_صبر داشته باش عزیز من ،صبر امر مفیدیه

پارچه رو صورت 3 زن رو برداشتن به چهره هاشون خیره موندم، باورم نمیشد. منوچهر چطور تونسته بود اینارو به چنگ بیاره ،به ضرب بلند شدم.

چشمای گشاد شده بنیتا،وندا و شهلا بهم خیره بود .چطوری تونسته بود گیرشون بندازه؟شهلا اینجا چیکاره بود؟ چطوری تونسته بود به گروه ژاله نفوذ کنه

_منوچهر خان

_اره اره میدونم سوالاتتو بذار هستی رو هم بیارن بعد یهو باهم جوابشون و میدم

نگهبان دیگه ای همراه هستی وارد اتاق شد، بستنشون به صندلی و خارج شدن ،دهنشون بسته بود و نمیتونستن حرف بزنن ولی تقلا هم نمیکردن.

_خب خب هستی رو که میدونی. این سه تا نخاله که تو گروهت بودن نفوذی ژاله بودن. از اولش ،یعنی از خیلی وقت پیش .بذار برات یکم روشنتر بکنم موضوع رو عزیز دلم. کیوان و کیان زیر دستای من بودن ،سرتیپ اون موقع مثل این سرهنگ عزیز خیلی به ما نزدیک شده بود ،ازشون شدید محافظت میشد و نمیتونستیم بهشون نزدیک بشیم تا بتونیم یه جور آتو بگیریم، ولی یه روز فرزاد ،دخترش ویدا رو اورده بود پارک بهترین فرصت برای ما بود. اونجا تونستیم ویدا رو بدزدیم و فرزاد زخمی شد . پیشنهادم به سرتیپ این بود اگر نوش و سالم میخواد باید دست از سر ما برداره و پرونده مختومه اعلام کنه ولی قبول نکرد. مدتی ویدا رو اینجا نگه داشتیم ،فرزاد برا نجات جون دخترش از دختر سرتیپ طلاق گرفت ماهم کیوان رو پیشنهاد دادیم برا بهتر شدن روابطمون ،ولی خب دقیق نمیدونم چرا وندا دوست داشت ازت انتقام بگیره . خب خب میخوای از خودشون بپرسی؟

سرم و تو دستام گرفتم ،واقعا نمیفهمیدم این همه مکافات باید یهو به سرم نازل میشد ،سرم و بلند کردم تو چشمای بنیتا خیره شدم ،تمام زندگیش و مدیون من بود ولی با پرویی تموم بهم خیره شده بود .پارچه رو دهنش و چنگ زدم.عصبانیتم به اوج خودش رسیده بود.

_چطور تونستی؟

_خودت گفتی ما فقط ماشینیم ،اوناهم پیشنهاد بهتری بهم دادن چرا نباید قبول میکردم این قانون ما بود یادت که نرفته؟

_برای خودم متاسفم

_متاسف باش چون خیلی احمقی و دل رحم....

پشتش وایسادم و با خونسردی تمام وقتی داشت هنوز حرف میزد ،گردنش و شکستم ،سرش یه وری افتاد ،قلبم دوباره یخ زده بود هیچی نمیدیدم و حس نمیکردم. دوباره همون جنون به حدش رسیده بود ،صندلی شهلا رو به سمت خودم برگردوندم که با ترس بهم زل زده، پلکش به حالت عصبی میپرید و تند نفس میکشید.

_چرا؟

_بخدا من بی تقصیرم مرداس ،ژاله تهدید به مرگم کرد ،ازم میخواست ویدا رو مسموم کنم ولی نشد موقعیتش پیش نیومد .اون شب مهمونی من باید ویدا رو میکشتم ،ولی نشد بخدا باور کن من وتهدید کرد باید کاری که میخواست و میکردم و گرنه منو میکشت.

بلند شدم و کنارش وایسادم ، با التماس بهم خیره شده بود، حسی داری مرداس؟ نه


romangram.com | @romangram_com