#لرد_سوداگران_پارت_187
_پرهام....
_هان راست میگی، پسر استاد سرخ هنوز زندست، خب پس بهتره مراقبش باشی تا نمیره.
بلند بلند قهقهه زد ،از صدای خندش مور مورم شد، میخواستم حرفی بزنم که یه دستش و بالا اورد برا ساکت کردن من و با دست دیگش به ارومی اشک گوشه چشمش رو پاک کرد.
_نکنه واقعا فکر کردی استاد سرخ ،پرهام رو به جای خودش تربیت کرده که میخوای الان ترتیب جانشینیش و بدی؟نگو که مرداس انقدر احمقی پسرم
_متوجه حرفاتون نمیشم
_هیچی ،برام این سرهنگ مظفری رو خفه کن بعدا میفهمی چی میگم
از جام بلند شدم که سریع اومد پیشم و نگهم داشت
_کجا با این عجله هنوز کارامون تموم نشده
_چه کاری؟
_صبر داشته باش مرد تا آخر شب خیلی مونده هنوز کلی کار داریم ،از خودت پذیرایی کن تا من بگم مهمونا بیان
با تعجب بهش خیره شدم که تک خنده ای کرد و از اتاق بیرون رفت ،گیلاسم و پر کردم و کمی مایع سرخ رنگ و حرکت دادم،سرکشیدمش طعم مطبوعی میداد.
کمی گذشت ولی خبری ازش نشد ،به پرونده جلوم نگاهی انداختم عکس همون سرهنگ بود ،رایان مظفری برام جالب بود دقیقا هم سن خودم بود شاید بهتر بود با عباس صحبتی میکردم تا باعث آشناییمون بشه
در اتاق که باز شد چشم از پرونده گرفتم ،منوچهر کلا عادت داشت منو غافلگیر کنه. پشتش نگهباناش با سه تا زن که سرشون پوشیده شده بود، وارد شدن.
_خب خب مرداس بگو این کوچولوها رو کجا پیدا کردم.
_امروز منوچهر خان کمر همت بستین که تمام جاسوسای تو گروه منو اینجا بیارید؟
_اوه آره پسرم
_حالا اینا کی هستن
romangram.com | @romangram_com