#لرد_سوداگران_پارت_179
_مرداس بیچاره
شمشیر بزرگش رو در اورد خواستم بلند شم و دفاع کنم از خودمون ولی پاهام تکون نمیخوردن هیچ حسی تو کمرم نداشتم ،برق شمشیر چشمم و خیره نگه داشت .سرم و برگردوندم سمت ویدا ،سرش مثل تیری از کمان از بدنش جدا شد و خون تو صورتم پاچید.
چشمام و باز کردم و به سقف خیره شدم ،تمام تنم خیس از عرق بود ،هوارو تو ریم میکشیدم برای ذره ای از اکسیژن ولی نمیتونستم نفس بکشم هوا کم بود تو اتاق ، ویدا رو کشت جلوی چشمم. استادی که مرده بود.
به سختی بلند شدم دست و پام خشک شده بود ،دوبار نزدیک بود بخورم زمین ولی به سختی تعادلم و حفظ کردم ،پنجره رو به ضرب باز کردم ولی بازم نمیتونستم درست نفس بکشم ،بیحال به دیوار تکیه دادم و رو زمین نشستم،نمیفهمیدم خوابم یا بیدار ،حال خودم و نمیفهمیدم کاش همه چیز تموم میشد این کابوسا ، کاش دردایی که زندگیم و فلج کرده بود، دود میشدن
در اتاق باز شد، به ویدا خیره شدم که با خوشحالی اومد تو اتاق، نگاهش به تخت بود ،جای خالیم و که دید لبخندش از رو صورتش محو شد .همش خواب بود و اون زنده دیدنش الان بهتر از هر اتفاق دیگه ای بود، هجوم گرمایی رو تو سینم حس کردم که باعث میشد قلبم با شدت تمام بزنه، تا بجال حسی به کسی نداشتم ولی نمیدونم چرا انقدری برام مهم شده بود که از دیدن اون کابوس انقدر بهم ریخته بودم در صورتیکه مرگ هیچکس برام مهم نبود
ویدا جلوم زانو زد ،اشک تو چشماش حلقه زده بود مردمکش گشاد شده بود ،لبش و به دندون گرفته بود تا اشکاش نریزه ،دستم و گرفت
_مرداس چیشده ؟کی بیدار شدی؟چرا انقدر کبودی؟
دستش و کشیدم ، محکم بغلش کردم. شوکه از کارم خشک شده بود ،خودمم نفهمیدم چرا اینکارو کردم ولی خوشحال بودم زندست،خوشحال بودم که الان اینجاست و این ضربان کوبنده قلب حس میکنم ،نفساش نا مرتب شده بود و بازومو چنگ زد کمی از فشار بازوهام کم کردم ، عقب رفت و بهم خیره شد ،به گوشوارش خیره شدم
_بهت میاد
سرفه ای کرد و عقبتر رفت، موهای کوتاهش و پشت گوشش داد و دوزانو نشست ،خودش و سرگرم بازی با دامنش نشون میداد ،سرم و به دیوار تکیه دادم
_ویدا، امروز چند شنبه ست
_امروز باید بری به همون جلسه مهمتون، بین روزا بلند شدی آب خوردی ولی بازم خوابیدی
_یادم نمیاد
_خیلی خسته بودی حالتم خوب نبود،بهتر نیست یکم دیگه استراحت کنی؟
محکم زدم رو پیشونیم وای چقدر احمق بودم یادم رفته بود باید میبردمش آزمایش چقدر بی حواس شدم منی که همیشه زندگیم رو اصول برنامه ریزی بود.
_ویدا آزمایشت
لبخند آرامش بخشی زد، خوشحال به صورتم زل زد .از حرکاتش خندم گرفت ،اروم به دماغش زدم
romangram.com | @romangram_com