#لرد_سوداگران_پارت_178


_پرهام، خستم

گردنم و چنگ زد و کتفم و از زمین جدا کرد ،بغلم کرد .صدای آروم گریش مثل مته رو مغزم بود نمیخواستم گریه کنه نمیخواستم انقدر بنظرش ضعیف بیام، نمیخواستم دردم و ببینه و باعث دردش بشم ،خواستم خودم و عقب بکشم که بیشتر بخودش فشارم داد و لباسم و تو مشتش گرفت.

_منوچهر و که زمین زدیم میریم مرد،میریم یه جای دور،میدونستم کم میاریم.

خشکم زد. تک تک کلماتی که گفت تو ذهنم حرکت میکردن، رفتن ،دست کشیدن از این زندگی برای همیشه .دیگه نمیخواستم به این زندگی ادامه بدم برام کافی بود. خودمم کلافه بودم ،بریده بودم

_باشه

نفس عمیق کشید و بلندم کرد ،کمک کرد رو تخت دراز بکشم ،چشمم به ویدا خورد که کنار در وایساده بود و گریه میکرد ،سرم و چرخوندم به پرهام نگاه کردم ،داشت سرنگی رو پر میکرد موهای کنار شقیقش سفید شده بود .کیا رو دارم فدای چی میکنم!

_چیکار میکنی؟

_مرفینه، بتونی یکم بخوابی، حالت اصلا خوب نیست.

سرم و تکون دادم و چشمام و بستم ، تخت تکون خورد به ویدا نگاه کردم که نگران بود، دستم و از زیر دستش رد کردم، لبخند مهربونی زد و دودستی دستم و گرفت.

_خوب میشم

سرش و تند تند تکون داد و اشکاش و پاک کرد ،کم کم همه چیز تیره شد و چشمام و بستم.

صدای ریزی باعث شد کمی حواسم و جمع کنم ،کمی لای پلکم و باز کردم همه جا تاریک بود ،گردنم و چرخوندم و به اطراف نگاهی کردم ،سنگینی چیزی و روی بازوم حس کردم برگشتم دیدم ویدا کنارم خوابیده، یه حس عجیبی داشتم که تا حالا تجربش نکرده بودم ،نمیدونستم با چه کلمه ای حتی توصیفش کنم ولی حس میکردم سرده تکون نمیخورد

کمرم خشک شده بود بسمت پنجره برگشتم که دیدم پرهام کنارش وایساده و به بیرون خیرست ،خیلی آروم صداش کردم .برگشت سمتم ولی صورتی که میدیدم صورت پرهام نبود. بهش خیره شدم ،چند قدم بهم نزدیک شد نور مهتاب رو صورتش افتاد.....مات به صورتش نگاه کردم

این جای زخم رو چشم راست، مال پرهام نبود مال ......استاد سرخ بود

با تعجب بهش خیره بودم ولی اون فقط نیشخند میزد و بهم نزدیک میشد

_استاد .......شما مردین


romangram.com | @romangram_com