#لرد_سوداگران_پارت_177

چرا این چراهای لعنتی تمومی ندارن

با کرختی زیاد از جام بلند شدم کلت کمری نقره ای رو از تو کشو دراوردم ،به آیینه قدی نگاه کردم

اونی که قاتل و سزوار مرگ تویی مرداس نه اونایی که بی صدا میکشی، کلت رو به سمت تصویر مردی که تو آیینه بهم خیره شده بود، گرفتم

_حرف بزن ،تو تنها مقتولی هستی که بهت اجازه میدم آخرین حرفت و بزنی

بهش خیره شدم مردمک چشمش میلرزید نه از ترس ،نه از بی حسی. چشمام درست نمیتونست ببینتش ثابت نبود

_منو ببخش

تو چشمای تو خالیش خیره شدم و به آیینه شلیک کردم ،تمام خشاب رو خالی کردم ،با صدای هر گلوله یه تیکه از آیینه خورد میشد تصویر مرد شکسته، حس میکردم دارم فرو میپاشم دستم و اهرم میز کردم تا بتونم سرپا بمونم، نفس عمیقی کشیدم که دود بیشتری تو ریه هام رفت از تو کشو خشاب جدید برداشتم، بازم به خودم تو آیینه نگاه کردم صورت مرد تیکه تیکه شده بود درست مثل درونم، امروز چرا آیینه ها تصمیم گرفتن من واقعی رو نشونم بدن ،نفس عمیقی کشیدم و نرم دستم و رو کلت کشیدم

بدون فکر سر اسلحه رو شقیقم گذاشتم، ته راه کجا بود

منی که یه ماشین کشتار حرفه ای بودم و با ضرب گلوله نمیمردم .چرا خودم امتحان نکنم این مرگ رو ،وقتی به همه هدیش میکنم

رد لبخند رو لبم پر رنگتر شد کلت و رو میز رها کردم ،سرم و به عقب بردم و از ته دل قهقهه زدم.

تعادلم و از دست دادم رو زمین افتادم ،هنوزم ته مایه های خنده و رو صورتم حس میکردم حتی سرفه های عمیق و خشک باعث نمیشد نخندم به وضع موجود .کمی بهتر شده بودم سرم دیگه تو آتیش نمیسوخت برعکس حس میکردم خالیه و معلقم

صدای داد پرهام از پشت در میومد که ازم میخواست در و باز کنم ،حتما صدای گلوله ها بیرون رفته و نگران شده

_مرداس چرا در و باز نمیکنی؟

با مشت به در میکوبید،چند باریم تنه زد ،که با صدای بلندی در باز شد

کنارم نشست سرم و بالا گرفت به چشماش خیره شدم ،تا حالا اشک این مرد رو ندیده بودم واقعا از مرگ من ناراحت میشد از درد من عذاب میکشید؟ چرا انقدر نگران بود، مگه برای زخمای یه مرده هم گریه میکنن!

_چیکار کردی با خودت مرداس،چیکار میکنی با خودت مرد؟

گلوم میسوخت ولی به هر زحمتی بود میخواستم باهاش حرف بزنم، نمیخواستم حداقل باعث درد این مرد باشم

romangram.com | @romangram_com