#لرد_سوداگران_پارت_176
_مرداس چیکار کردی؟
ترس برای من حس غیر قابل لمسی بود ،بهش نگاه کردم همیشه جدی بودی .چیزی نگفتم و بلند شدم ،بجاش منوچهر با خوشحالی زیاد به اعضای اسلحه نگاه کرد
_چه شاگردی داری، این با این مهارت حیفه فقط شاگرد باشه بنظرت بهتر نیست ببریمش تو گروهمون
_منوچهر به تو ربطی نداره من کیو شاگردم میکنم
_بابا این چه رسم مسخره ای داری خب پسرت بی یار باشه چی میشه؟
_ایناش به تو نیومده
صداشون و آهسته کردن ولی نه اونقدر که نتونم نشنوم
_پرهام اونقدر شجاعت و استقامت نداره که راه تورو ادامه بده چرا نمیاریش تو کار خودمون
_معدن و قاچاق جای بچه بازی نیست، بعدم برای همین من مرداس رو کنارش گذاشتم تا بتونه از پسرم محافظت کنه
_معدن که کارش تمومه اون دوتارو هم باهاش میفرستیم زیرخاک، سنگام مال خودمونه ،ولی برای ادامه راهت نیاز به این بچه هست
_فعلا زوده باید آموزش ببینه تا حرفه ای بشه
اون زمان برای من هیچ اهمیتی نداشت چی میشه و چی میگن، فقط میخواستم انتقام از بابام بگیرم اونم راهی نداشت جز به قدرت رسیدن و تمرین زیاد برای حرفه ای شدن ولی الان میبینم اون معدن انگار خیلی اهمیت داشته براشون اونم فقط بخاطر یه مشت الماس
یکم به ذهنم فشار اوردم ولی هیچوقت نمیذاشت منو پرهام به اتاق جلسشون نزدیک بشم که بخوام سر دربیارم چه خبره
به بطری خالی نگاه کردم ،دود کل اتاق رو گرفته بود ،سرم و بلند کردم دوباره به خودم تو آیینه نگاه کردم . صورت مادرم و دیدم صورتش از اشک خیس بود
دوبار پلک زدم به خودم خیره شدم ،خودتی مرداس یه مرده متحرک ،یه قاتل بی حس
چرا پس این بی حسی نمیکشه ،چرا زندگی لعنتی تموم نمیشه تا کی باید به این وضع ادامه بدم تا کی دنبال اون روانی برم ولی نتونم بکشمش ،چرا هر ضربه ای میخورم نمیمیرم .چرا از پا درنمیام
romangram.com | @romangram_com