#لرد_سوداگران_پارت_175
_نگو اینطوری بهم برمیخوره پسرم، منوچهرم دیگه
_بله، خوب هستین؟
_ممنونم پسرم ، زنگ زدم یاد آوری کنم 5شنبه منتظرتم میدونی که نمیتونم زیاد بمونم باید برگردم
_بله یادمه حتما خدمت میرسم
_خوبه میبینمت
گوشی و روی اپن کوبیدم متنفر بودم بهم میگفت پسرم ولی عادتش شده بود از وقتی شاگرد استاد بودم
به تقویم نگاه کردم ولی حتی ذهنم یاری نمیکرد که بفهمم چند شنبس، چشمام اعداد رو تار میدید
_ویدا ،امروز چند شنبس؟
_سه شنبه چطور مگه
_هیچی
فقط دلم میخواست چند ساعت با آرامش چشمام و میبستم چیزی بیشتر از این نمیخواستم ، سرم ده تن شده بود .رو تخت دراز کشیدم انگار از زیر یه کامیون رد شده بودم حتی نمیخواستم به الماسا فکر کنم ،به یه نقطه خیره موندم تا مغز لعنتی فرمان خواب بده
ولی بی فایده بود به پهلو چرخیدم ،کف دستم رو چشمام فشار دادم سرم داشت میترکید، نمیتونستم بخوابم
ازجام بلند شدم در اتاق رو قفل کردم نمیخواستم باز کسی بیاد تو اتاق و بهش صدمه بزنم.
از تو کمد قوی ترین بطری رو دراوردم ،سیگار برگ اهدایی یزدان رو دیدم اونم برداشتم و پشت میز نشستم
تمام ذهنم دور محور الماسا و اون دوتا همکار توعکس کنار استاد، میچرخید تنها کسی که میتونست بهم کمک کنه فقط منوچهر بود ولی حتما تا حالا فهمیده من الماسارو پیدا کردم زرنگتر از این حرفا بود که چیزی از زیر دستش در بره
خاطرات قدیمی ورق میخوردن تو ذهنم با هر یه قلپی که از مایع تلخ میزدم. تو آیینه به خودم خیره شدم ،کی انقدر بیحال و کرخت شدم و ندیدم
کنار پرهام تو سالن تمرین نشسته بودیم و داشتیم به سلاح ها نگاه میکردیم ،همیشه عاشق سلاحای گرم بودم .اونروز هم یه اسلحه قدیمی روسی چشمم و به خودش گرفت ،خشاب مدور استوانه ای داشت تا به حال چیزی شبیه به اون ندیده بودم .دل و رودش و ریخته بودم بیرون و با دقت به همه اعضاش نگاه میکردم، تا اینکه استاد سرخ و منوچهر بالا سرم پیداشون شد
romangram.com | @romangram_com