#لرد_سوداگران_پارت_173
چشمام از برقشون خشک شده بود حتی نمیتونستم نفس بکشم
یزدان: پس بگو چرا دنبالشن
پرهام: بابام هیچوقت در مورد اینا حرفی نزده بود
یکیشون و برداشتم و تو نور گرفتم انعکاس نور، زیباییش و دوچندان میکرد .پرونده رو میز رو برداشتم وسطش یه سری عکس بود از یه معدن ،عکسای بعدی از استاد و همکاراش بود کنار معدن و سنگهای درشتی که تو دستشون داشتن
همینطور که ورق میزدم، عکس ریزش معدن چشمم و گرفت حوادث زیرش و خوندم ، براثر بی احتیاطی ریزش کرده بود و تمام سنگایی که استخراج کرده بودن مدفون شده بود
پس اینا چیه اگر همش دود شده ، به دوتا همکار استاد خیره شدم آشنا بودن. انگار که بارها دیده بودمشون ولی دقیق یادم نمیومد کجا و کی اینارو دیده بودم.
_پس همه اینا بخاطر الماسایی که استاد ازشون نگهداری میکرده و مخفیشون کرده
پرهام: میخوای با اینا چیکار کنی؟
یزدان: بنظرم بفروش خلاص شی، پولش و میزنیم به کار
_چرا چرت میگی یزدان؟مرداس بنظرم باید اینارو مخفی نگه داری
با بی حوصلگی بلند شدم حوصله چرندیاتشون ونداشتم. رفتم تو حموم ،برام مهم نبود زخم جدید ممکن بود عفونت کنه. آب سرد رو باز کردم و زیرش وایسادم به رد کبودی رو شکمم خیره شدم ،سرم و کج کردم به آیینه قدی نگاه کردم ،رد گلوله و چاقو رو خالکوبیم نشسته بود
اژدهای سیاهی که بجای قدرت ،الان فقط ازش یه رد مشکی مونده بود
شیر آب و بستم و اومدم بیرون دیگه حتی برام مهم نبود که وسواس دارم، بدون خشک کردن تنم با حوله رو تخت نشستم
ذهنم خسته بود و درگیر،خیلی کارا مونده بود که بهشون رسیدگی نکرده بودم و مهمترینش قرارم با منوچهر بود که برای رو پا کردن موضع قدرت پرهام بهش احتیاج داشتیم
لباسام و عوض کردم و به زحمت رفتم پایین،سرم خیلی درد میکرد و حتی نمیتونستم تعادلم و حفظ کنم
_آنا برات یه برنامه غذایی میزنم به یخچال ساعتاش منظمه سر ساعت هرچی نوشته میبری میدی ویدا بخوره
صدای ویدا از ته سالن اومد، همونطور که به سمت آشپزخونه میومد برام خط و نشون میکشید
romangram.com | @romangram_com