#لرد_سوداگران_پارت_172


یزدان: الان باید بگی

به هر سختی که بود بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم دنبالم راه افتادن ،در اتاق رو قفل کردم .به سمت در اتاق مخفی کتابخونه پشت تختم رفتم و بازش کردم ،برگشتم سمتشون تا برن تو اتاق

صندوق رو میز بود پشت میز نشستن و منتظر نگاهم کردن

خلاصه ای از ماجرای این چند روز رو براشون گفتم از محموله سعید ،مهمونی و کلک زدن هستی و در آخر حرفای بنیتا

با چشمای گشاد شده از تعجب بهم خیره شده بودن ،بیشتر از اینکه درد برام مهم باشه خستگی داشت امونمو میبرید و کلافگی حل نشدن این معماها

پرهام: این صندوق رو از کجا اوردی؟

_خونه استاد سرخ

_مرداس قرارمون چی بود تو میخواستی انتقام مرگ بابام رو بگیری نه اینکه به حریمش تجاوز کنی

_مجبور شدم

یزدان: چی مجبورت کرد

_محتواش

صندوق رو به سمت پرهام هل دادم و با سر بهش اشاره کردم تا پارچه رو کنار بزنه، کمی تامل کرد بعد دستش و دراز کرد سمت صندوق

_رمزش و بزن تا منم ببینم محتواش چیه که ژاله داره خودش و براش میکشه

نمیدونستم فایده ای داره یا نه فقط رنگ چشماشون شبیه بود ولی ممکن بود انقدر پیشرفته باشه که تشخیص بده استاد نیست

وقتی صدای تیک باز شدن رو شنیدم از جام بلند شدم

درش و باز کردم و به محتواش نگاهی کردم یه سری کاغذ و پرونده رو دراوردم پارچه مشکی چشمم رو گرفت، درش اوردم شبیه کیسه ای بود نخ دورش و باز کردم و محتواش رو میز ریختم


romangram.com | @romangram_com