#لرد_سوداگران_پارت_171

امین گیج بهم خیره شد ،دستم و محکم به شکمم فشار دادم و بلند شدم

_خیلی خنگید

انتهای شلاق رو با چاقو باز کردم ،ردیاب چشمک زنی توش بود ،سرش و رو بهشون گرفتم. به سمت خونه راه افتادم ولی اروم جوری که بشنون زمزمه کردم

_حقه های قدیمیشه

وارد خونه که شدم آنا و ویدا جلوی تلویزیون بودن با دیدن من بلند شد و خیره بهم موند،کنترل از دستش افتاد و هین بلندی کشید .منم بودم سکته میکردم لباس پاره شده و تن خونی بیشتر شبیه جسد بودم تا آدم زنده

_آنا خریدا صندوق عقبه با بچها برو بیارشون

امین سریع از کنارم رد شد و جعبه کمکای اولیه رو اورد رو کاناپه نشستم و لباسم و دراوردم ، سریع آمپول رو برام زد و زخم شکمم و ضد عفونی کرد، بعضی تیغا هنوزم تو شکمم مونده بودن به ارومی با موچین درشون اورد

پرهام: مرداس نمیخوای بگی چیشده؟ چرا بنیتا بهت خیانت کرده!

_اون از اولم جاسوس بود

با چشمای گرد بهم خیره شد خواست ادامه بده که یزدان شروع کرد داد و بیداد کردن، صورتش از شدت عصبانیت به کبودی میرفت

_احمق میدونستی جاسوسه ولی گذاشتی زنده بمونه که چی بشه؟ خاک بر سرت کنن

_یزدان ببند

_نبندم میخوای چه غلطی کنی ،ببین با خودت و ما چیکار کردی باید میذاشتی تو سازمان بمیره زیر شکنجه ها، بدرک که دختر عموت بود مگه داداشش امیر چه گلی به سرت زد که حالا خودش بزنه

_فقط یه دختر بچه بود

_مگه ما مرد سن دار بودیم؟ مگه اصلا این چیزا برامون مهم بودش؟

امین به آرومی بلند شد و از خونه زد بیرون، به پرهام نگاه کردم که از خستگی زیاد نا نداشت رو پا وایسه

_براتون بعدن تعریف میکنم

romangram.com | @romangram_com