#لرد_سوداگران_پارت_170
به سختی چشمام و باز کردم سعی کردم حرف بزنم ولی نمیتونستم
_یزدان
_زنگ زدم داره میاد
میدونستم تیغا سمین، اونا میخواستن منو بکشن ژاله نمیخواست من زنده بمونم براش یه تهدید محسوب میشدم .چشمام تار میدید صدای داد پرهام و یزدان نزدیک بود ولی نمیتونستم هیچی و درک کنم، انگار داشتم تو یه دالان معلق حرکت میکردم
چشمام و بسته بودم و منتظر بودم تا یزدان برسه نباید کوچکترین حرکتی میکردم ،صدای جیغ لاستیک باعث شد از پنجره بیرون و نگاه کنم یزدان همراه امین به سمتم میدوییدن
امین:چیشده پرهام
پرهام:بجا سوال کردن اول به داد این بدبخت برسین
یزدان کنارم وایساد انتهای شلاق رو تو دستش گرفت و خیلی موشکافانه بهش خیره شد
_مرداس بلدی چجوری باهاش کار کنی؟
_خاک ...بر سرت
_بابا من بلد نیستم با این سلاحا کار کنم
نفسام نامنظم شده بود بیشتر از این نباید صبر میکردم ،دستم دراز کردم انتهای شلاق از دست یزدان گرفتم ،دکمه رو دیدم دوباره بهش برگردوندم
_عقب .....وایسا......دکمه رو بزن......شلاق رو تو هوا تاب بده ......وگرنه تیغا تو شکمم خورد میشن
همشون ترسیده بودن، این روش فقط مخصوص بنیتا بود اگر خودم میتونستم خوب بود ولی الان گیر یه مشت ابله افتادم که نمیدونن چیکار کنن، پرهام شلاق رو از دست یزدان گرفت و رفت عقب
آروم از رو صندلی بلند شدم و وایسادم ، تو کسری از ثانیه شلاق رو تاب داد و از دور شکمم آزاد شد با زانو رو زمین نشستم
_بمیرید خوبه همتون قاتلید نمیتونید یه شلاق رو جدا کنید احمقا، امین ببرش پیش هستی دل و رودش و در بیاره
romangram.com | @romangram_com