#لالایی_بیداری_پارت_45
یه چشم غره هم به السای بی خبر رفتم. دختره ی نخود ...
مژگان خانم برای همه امون برنامه نوشت که از کدوم دستگاه استفاده کنیم. به من که رسید یه نگاه سر تا پا و یه نگاهم از پشت بهم انداخت و سرش رو برد تو برگه و همون جور که می نوشت گفت: سینه ها کوچیک بشه ب*ا*س*ن بزرگ بشه شکم کمی بره تو بازوها...
دوباره سرش و بلند کرد و یه نگاهی انداخت و گفت: خوب بازو و رون زیادم بد نیست.
چشمهام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم. کلاً می خواست منو از نو بسازه. تاحالا فکر نکرده بودم که هیکلم هیچ نکته ی مثبتی نداره.
السا یه وقتهایی که محبتش زیاد میشد می گفت درسته که ب*ا*س*ن درست و حسابی نداری اما شکمت اونقدرها هم بزرگ نیست یه ذره شکم زیاد پیدا نیست. سینه هاتم درشت خوبه تو لباس قشنگ میشه.
اما وقتی حالش بد بود و در حد ترور شخصیتی بود میگفت: گامبوی چاق.
اون موقع بود که کلام مادر بزرگ گرامی رو باید طلا گرفت که به السا می گفت: اَتا سی یو خِشکه چوِ قرب
چشم. که ترجمه اش میشد یه دونه چوب خشک سیاه با چشمهای در اومده.
و عجیب این جور وقتها به کار میومد چون نمی تونست به من برش گردونه. منی که بر عکس پوست گندمی اون سفید پنبه ای بودم و تپل.
با اخمهای یه سره شده از تاکسی پیاده شدم و بی توجه به بقیه و تا حدی جدا حرکت میکردم. اونقدر بدنم به خاطر تمرینها و دستگاه ها و وزنه ها درد می کرد که به زور پاهام رو بلند می کردم.
romangram.com | @romangram_com