#لالایی_بیداری_پارت_371

دکتر: پس باید بگیم معجزه ای شده. در هر حال شما قراره مادر بشید و غده ی تو شکمتون بچه اتون بوده که سالم و سر حال در حال رشد کردنه. و چون تا حالا تجربه ی بارداری نداشتید تصورم نمی کردید و به اشتباه افتادید.
هول پرسیدم: ببخشید خانم دکتر چند وقتشونه؟
دکتر: تقریباً حدود سه ماه و نیمی میشه.
یعنی مرضیه خانم سه ماه و نیم حامله است و نفهمیده؟
دهن باز خیره شده بودم به خانم دکتر که داشت دستگاه و خاموش میکرد. سریع گفتم: ببخشید خانم دکتر درسته که من دارم سعی میکنم از بین این خط ها بچه رو ببینم ولی هنوز باورم نمیشه. میشه از همین خط خطیهای تو مونیتور یه عکس بهمون بدین من به پدر بچه نشون بدم مطمئنم بی مدرک باور نمیکنه.
دکتر از حرفم خندید و یه باشه ای گفت. چند تا دستمال کاغذی رو شکم مرضیه گذاشت که خودشو تمیز کنه و بلند شه.
دیدیم مرضیه هنوز با دهن باز خشک مونده. خودم شکمش وتمیز کردم و صداش کردم.
من: مرضیه جون... مرضیه جون پاشو عزیزم بهت تبریک می گم قراره بالاخره مامان بشی.
با گفتن کلمه ی مامان انگار از شوک بیرون اومده باشه یهو زد زیر گریه. یه اشک که تلخ نبود شور نبود. بعد این همه سال انتظار با شنیدن یه خبر خوش بالاخره تونست یه گریه از سر ذوق و از ته دلش بکنه.
ب*غ*لش کردم و کمرشو مالیدم و اجازه دادم خودش و آروم کنه.

romangram.com | @romangram_com