#لالایی_بیداری_پارت_372
برای اطمینان رفتیم آزمایش خونم دادیم. مرضیه خانم سر از پا نمیشناخت مدام می خندید. نمیدونست این خبر و چه جوری به محمد آقا بگه.
دم در خونه ی ما گفتم: من به مامان اینا چیزی نمیگم تا خودت بگی.
لبخند خوشحالی زد و با من وارد خونه شد.
مامان وقتی فهمید مرضیه جون بارداره یه ارحم الراحمینی گفت و السا یه جیغ کوتاهی زد و هر دو ب*غ*لش کردن و ب*و*سیدنش.
اونقدر دلم شاد بود که دلم می خواست همه رو خوشحال ببینم.
رفتم تو اتاق و با ذوق نشستم کنار پنجره و خیره شدم به حیاطی که 2 سال دیگه میشد مقرّ بازی فسقلی مرضیه و محمد آقا.
وای که وقتی محمد آقا فهمید و از ذوق عربده کشید و صدای "خدایا شکرت" محمد آقا از طبقه ی پنجم تا خونه ی ما هم رسید و از شور و هیجان شبونه رفت دنبال گوسفند که به مبارکی این خبر خوش و قدم نو رسیده یه خونی بریزه و قربونی کنه.
شب وقتی آیدین درست سر موقع مثل همه ی شبهای این چند ماه زنگ زد و حالم و پرسید با چنان شوری گفتم " عالیم" که اونم به وجد اومد. بر خلاف شبهای دیگه که با اصرار سعی می کرد به حرف بیارتم خودم کل داستان و اتفاقات روزو براش تعریف کردم. اونقدر هیجان زده بودم که حتی از شوری که موقع فهمیدن بارداری مرضیه جون تو وجودم داشتم هم براش تعریف کردم.
یه حس عالی و معرکه بود.
حرفهام که تموم شد. ساکت که شدم. نفس که گرفتم آیدین گفت: خوشحالم که صدات و انقدر شاد و پر انرژی می شنوم.
romangram.com | @romangram_com