#لالایی_بیداری_پارت_370
مرضیه خانم نگران تر از همیشه بلند شد و رفت رو تختی که دکتر گفت و کنارش چند تا دستگاه و یه مونیتور بود دراز کشید.
دکتر شکمش و زد بالا و رو شکمش یه مایه ژل مانندی ریخت و با یه چیزی که سر گردی داشت و بی شباهت به میکروفن نبود ژل ها رو رو شکمش پخش کرد و از اون طرف مونیتورم روشن کرده بود و با دقت بهش نگاه می کرد.
داشتم سعی می کردم بفهمم چی کار می کنه. یعنی با این دستگاه غده رو پیدا میکنه؟ فکر کنم داشت سونوگرافی می کرد.
خانم دکتر با دیدن صفحه ی مونیتور لبخندی زد و یه پیچ و چرخوند و گفت: تبریک میگم خانم شما باردارید؟
دقیقاً مثل این فیلمها. خم شده بودم سمت جلو و سعی می کردم از تو اون برفک چیزیو که دکتر دیده بود و براش تبریک می گفت و پیدا کنم. اما همه ی حواسم رفته بود پی صدای گرومپ گرومپ قویی که از دستگاه میومد.
بعد چند ثانیه تونستم حرف دکترو تو مغزم آنالیز کنم. گفت مرضیه خانم بارداره؟
به مرضیه نگاه کردم. دهنش باز مونده بود و مثل سکته ایها به دکتر نگاه می کرد.
اونم باورش نمیشد. به دکتر نگاه کردم و گفتم: خانم دکتر شما مطمئنید؟
دگتر لبخندی زد و گفت: دیگه از این بیشتر؟ صدای قلبشم میشنوید.
من: آخه این زن و شوهر 10 ساله ازدواج کردن ولی...
romangram.com | @romangram_com