#لالایی_بیداری_پارت_368
من: مامان من دارم با مرضیه خانم میرم بیرون.
دیگه صبر نکردم که جواب مامانو بشنوم در و بستم و با مرضیه خانم از خونه زدیم بیرون.
طفلی خیلی ناامید و بی روحیه بود. مدام به یه گوشه ای زل میزد و بی اختیار قطره اشکی از گوشه ی چشمش پایین می چکید.
نمیتونستم حرفی یا کلامی برای دلداریش بگم فقط یه جمله گفتم: نگران نباش ایشا.. که چیزی نیست.
اما اگه حرف خودش راست باشه و یه غده تو شکمش باشه که رشد کنه باید دیدی میشه راحت ندیدیش گرفت یا از شرش خلاص شد؟
رفتیم دکتر و بعد کلی که منتظر نشستن بالاخره نوبتمون شد. مرضیه خانم بلند شد که بره اما دست منو که تمام مدت تو دستش بود و ول نکرد.
برگشت و خواهشانه نگام کرد. لبخندی زدم و از جام بلند شدم و با هم وارد اتاق دکتر شدیم.
دکتر یه خانم حدوداً 40 و اندی ساله بود که ظاهر آروم و صورت زیبایی داشت و با صدای آرامش بخشی جواب سلاممون و داد.
با دیدنمون یه لبخندی زد و گفت: بفرمایید بشینید. خوب مریض کدومتونید؟
romangram.com | @romangram_com