#لالایی_بیداری_پارت_367
اما چیزی بود من کامل میفهمیدم. اصرار کردم.
من: مرضیه جون تروخدا بگو چی شده. اصلاً کجا داری میری؟
یه قطره اشک از گوشه ی چشمش سر خورد و اومد پایین. با گوشه ی چادرش پاکش کرد و گفت: دارم میرم دکتر. چند وقته حالم خوب نیست.
جلوی چادرش باز بود. دستی رو شکمش گذاشت و گفت: فکر کنم سرطان گرفتم. تو شکمم غده در آورده. اولش کوچیک بود بهش توجه نکردم. گفتم شاید کیستی چیزی باشه خودش رفع شه اما روز به روز داره بزرگتر میشه و حالا دیگه حالمم بد میشه و مدام بالا میارم. غذا از گلوم پایین نمیره. یا اگرم به زور بره سریع پسش میزنم.
دیگه داشت کامل اشک می ریخت. نایلونای خرید و رو زمین گذاشتم و رفتم جلو و ب*غ*لش کردم.
من: نگران نباش مرضیه جون چیزی نیست. آقا محمد میدونن؟
مرضیه: نه جرات نکردم بهش بگم. از ترسم دکترم نمیتونستم برم. تازه خودمو راضی کردم که برم دکتر اما می ترسم. یک ساعت دیگه نوبت دارم اما میترسم...
دلم سوخت. خیلی ناراحت شدم. مرضیه جون زن خیلی خوب و مهربونی بود و برای همه ی اهل ساختمون مثل یه کمک رسون تو موقع سختی بود.
ازش جدا شدم و گفتم: مرضیه جون یه دقیقه صبر کن من وسایل و بزارم تو خونه میام با هم بریم. صبر کن.
قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه و جلومو بگیره در خونه رو باز کردم و وسایل و گذاشتم توش و از همون دم در داد زدم.
romangram.com | @romangram_com