#لالایی_بیداری_پارت_366
یه نیشی نشونم داد و یه قدم رفت عقب تر. داداشش و پسرای دیگه نمیومدن جلوی گوسفنده.
تا سرم و برگردوندم برم دیدم دوباره صدای بــــــع زجر کشیده ی گوسفنده بلند شد.
برگشتم دیدیم پسره ی خیره بازم داره دم بدبخت و میکشه. دیگه گفتن نداشت اگه می خواست به حرفم گوش کنه همون بار اول گوش می کرد.
در ورودی ساختمون و باز کردم و از پله ها رفتم بالا. داشتم کلید می نداختم برم تو خونه که از تو پله ها صدای پا شنیدم.
برگشتم دیدم مرضیه خانم پشت سرمه.
لبخندی زدم و سلام کردم اما با دیدن صورت رنگ پریده اش که به زور سعی می کرد لبخند بزنه تو جام خشک شدم.
نگران کامل چرخیدم سمتش و گفتم: مرضیه خانم حالتون خوبه؟ چیزی شده؟
غم و ترس تو صورتش موج میزد. به زور سعی می کرد خودشو آروم نشون بده اما نمیتونست.
نگران تر گفتم: چی شده؟
یه آهی کشید و پر غم گفت: چیزی نیست آرام جان.
romangram.com | @romangram_com