#لالایی_بیداری_پارت_365


مامان یه لیست بلند بالا داده بود دستم که برم خرید، فردا عید قربون بود و قرار شده بود که هر دو خانواده یه گوسفند برای قربونی بگیرن و سر جمع 2 تا از کل گوسفندها رو میبردن محله های پایین و خیرات می کردن. بقیه رو هم بین در و همسایه و خود اهل ساختمون تقسیم می کردم. کل همسایه ها قرار بود شریکی پنج تا گوسفند بگیرن و تو همین حیاط خودمون قربونی می کردن.
با کلی بسته ی خرید رسیدم خونه. کلید انداختم و در و باز کردم.
صدای بع بع گوسفندا از دیروز یه خواب درست و حسابی برامون نگذاشته بود. دلمم براشون می سوخت طفلی ها. نمیدونستن فردا این موقع نیستن که بع بع کنن.
این پسر بچه ها هم اسباب بازی پیدا کرده بودن هی میومدن دور و بر این گوسفندا و مدام دومشونو میکشیدن شاخشونو میکشیدن.
با دیدن فرزین که دم یکی از گوسفندا رو می کشید داد زدم.
من: فرزین نکن اون کارو کندی دمشو.
برگشت و با لبخندی که همه ی دندوناش و نشون میداد نگام کرد و گفت: خاله آرام حال میده.
نمیدونستم جلوی خنده ام و بگیرم یا بهش چشم غره برم.
تک سرفه ای کردم که خنده امو کنترل کنم و گفتم: خوشت میاد یکی بیاد پاتو بکشه؟ نکن دیگه دردش میاد.

romangram.com | @romangram_com