#لالایی_بیداری_پارت_364
می خواستم از این حال و هوا در بیام.
من: چی کار کردی که سونیا دیگه بهت خوآن نمیگه؟
خنده ای کرد و گفت: بهش گفتم منو دوست داره یا خوآن و اونم گفت منو. بهش گفتم این من، اسم داره اگه صداش نکنی ناراحت میشه. بعدم که براش گوشواره گرفتم و قول داد که آیدین صدام کنه.
خوشم میومد از اینکه رگ خواب همه دستش بود. همه رو خیلی راحت متقاعد می کرد.
آیدین: دیگه دیر وقته بگیر بخواب. خوب بخوابی.
با لبخند گفتم: تو هم همین طور.
تلفن و قطع کردم و من موندم با شیرینی اولین تماس بدون واسطه. اولین تلفنی که غیر خودم حرف کسی توش نبود. اولین خوب بخوابی که فقط برای خودم بود نه آرمین و برای اون.
حس شیرینیه که یکی زنگ بزنه و فقط از خودت بگه. زنگ بزنه برای خودت. که بخواد بدونه حال خودت چیه.
و من اون حس شیرین و مطبوع و داشتم و با حسش خوابیدم و حتی گشنگی روزه گرفتنهای روزهای بعدم نتونستن اونو از بین ببرن.
romangram.com | @romangram_com