#لالایی_بیداری_پارت_363
ساکت شد. بعد کمی مکث گفت: چی شده؟
تعجب کردم. آروم گفتم: هیچی... چیزی نشده.
خونسرد گفت: چرا یه چیزی شده. بگو چی شده.
اومدم دوباره بگم چیزی نشده که گفت: آرام.. خانم... میدونم چیزی شده پس بی خود انکار نکن. فقط بگو چی شده که ناراحتت کرده.
نمیدونستم چی بگم. بگم از اینکه سد راه خوشبختی السا و پژمانم ناراحتم؟ یا بگم از اینکه یه زمانی با دختر عمه ات صمیمی بودی دلم گرفته؟ یا بگم...
نمیدونستم چی بگم؟
من: چیز خاصی نیست. فقط.. کارهام زیاده و این روزه گرفتن و گشنگی... یه جورایی همه ی انرژی آدم و میگیره.
آروم گفت: فقط یه هفته مونده. پُرش رفته کمش مونده. یکم دیگه تحمل کن.
آروم گفتم: تحمل می کنم.
تو دلم گفتم همه چیز و فقط با تحمل میشه گذروند.
romangram.com | @romangram_com