#لالایی_بیداری_پارت_362
دیگه صبر نکردم بقیه ی حرفهاشونو بشنوم. دلم پر غم شد. چرخیدم و برگشتم تو اتاقم. رفتم زیر پتوم و پتو رو تا گردنم بالا کشیدم. یه جورایی می خواستم خودمو پنهون کنم.
اگه نبودم پژمان و السا خیلی راحت می تونستن الان تو خونه ی خودشون زیر یه سقف زندگی کنن و مجبور نبودن با این همه فاصله و یواشکی همو ببینن.
نفسم و اه کردم و دادم بیرون. چشم دوختم به گوشیم چقدر امشب نیاز داشتم با کسی حرف بزنم. یه حرف ساده مثل سلام.
نمیدونم چقدر به گوشیم نگاه کردم. چشمهام داشت سنگین میشد که گوشیم شروع کرد به لرزیدن.
تند گوشی و برداشتم.
-: الو ... آرام خانم.
با شنیدن صداش لبخندی رو لبهام نشست.
چشمهام و بستم و با آرامش گفتم: سلام.
-: سلام حالت خوبه؟
من: ممنونم خوبم. شما خوبی؟
romangram.com | @romangram_com