#لالایی_بیداری_پارت_361

آیدا هم به لبخندش جواب داد.
من اما تو عالم خودم بودم و به دختر عمه ای فکر می کردم که شاید غریبه بود اما خیلی به این برادر و خواهر و مخصوصاً برادر نزدیک بود و صمیمی.
تمام شب فکرم مشغول بود. رو تخت غلت می زدم اما خوابی نبود که به چشمهام بیاد. از رو تخت پایین پریدم تا برم آب بخورم و گلوی خشک شده ام و باز کنم.
میون راه رسیدن به هال بودم که صدای حرف زدن مامان و بابا رو شنیدم.
بی اختیار تو جام متوقف شدم و گوشهام تیز شد.
مامان: حالا می خوای چی کار کنی؟
بابا: نمیدونم. این بار چندمه که علی آقا صحبت و پیش میکشه. مدام میگه این دوتا جوون دیگه سنشون بالا رفته و بهتره که نامزدی رسمی بگیریم و ... میگه حداقل یه عقد معمولی بگیریم که به هم محرم بشن.
مامان: ولی ما دختر جوون بزرگتر تو خونه داریم. نمیشه که. مردم چی میگن؟ نمیگن حتماً دختر بزرگشون یه عیب و ایرادی داشته که شوهرش ندادن و در عوض دختر کوچیکه داره شوهر میکنه؟
بابا آهی کشید و گفت: نمیدونم خانم نمیدونم. ولی فکر می کنی چند وقت دیگه می تونیم این دوتا رو دور از هم نگه داریم؟
مامان ناراحت گفت: نمیدونم چقدر ولی من تا آرام شوهر نکنه اجازه نمیدم السا عقد کنه.

romangram.com | @romangram_com