#لالایی_بیداری_پارت_360
دقیقاً حسی که من به این خونه داشتم هم همین بود. با لبخند نگاش کردم.
چشمهای شادش یکم غم داشت.
آهی کشید و گفت: سالهای قبل ما خیلی تنها بودیم. همیشه دلم می خواست که یکی باشه که باهاش بتونم مثل شماها حرف بزنم اما نبود فقط.. فقط یه چند وقتی ...
انگار برای حرف زدن دو دل بود.
السا کنجکاو پرسید: یه چند وقتی چی؟
لبخند غمگینی زد و گفت: یه چند وقتی دختر عمه ام.. یعنی دختر شوهر عمه ام که خانواده اش و تو تصادف از دست داده بود پیش ما زندگی می کرد. یه جورایی بین خونه ی فامیلا می چرخید. اون یه مدت خونه ی ما بود درسته که بیشتر با آیدین صمیمی بود ولی یه جورایی مثل خواهرم شده بود اگه...
قلبم فشرده شد. همه ی وجودم گوش شده بود ببینم بقیه اش چیه. اما انگار آیدا دیگه خیال ادامه دادن نداشت. غیر من بقیه هم کنجکاو بودن. صدای مچاله شدن قلبم و میشنیدم. با آیدین صمیمی بود؟ تا چه حد؟
چرا باید مهم باشه هر چقدر که باشه بیشتر از توئه. آیدین برای من فقط یه سلام و حالت چه طوره ی با واسطه بود. همین...
صورت غمگین آیدا یهو با لبخندِ مصنوعی وا شد و سریع موضوع و جمع کرد و گفت: در هر حال بعد چند وقت از خونه ی ما رفت و من بازم تنها شدم.
شراره لبخندی زد و گفت: اما اینجا دیگه تنها نیستی. همه ی ما پیشتیم عزیزم.
romangram.com | @romangram_com