#لالایی_بیداری_پارت_359
چشمهام ریز شد. ممکنه لب خونی بلد باشه؟
افطار و خوردیم و چقدر خوب بود. تا موقع اذان و افطار انرژی داشتم برای کار کردن اما بعدش.... دلم می خواست فقط یه جا بشینم و هیچ کاری نکنم اما نمیشد.
انقدرم زورم میومد دخترا پا میشدن سفره جمع می کردن مردا مینشستن.
از راه دور به پسرا چشم غره رفتم. یه دسته ظرف که رو هم چیده بودم تا جمعشون کنم و برداشتم و از جام بلند شدم. همزمان با من پژمان و آیدینم بلند شدن.
با تعجب به ظرفهای تو دستشون نگاه کردم. اونا که بلند شدن آرومین و شهرام هم به تبعیت از اونا بلند شدن و کمک کردن.
انقده ذوق زده شدم. سفره ای که باید 10 بار میرفتیم و میومدیم تا جمع میشد خیلی سریع تر از همیشه جمع و پاک شد.
حتی برای ظرف شستن و جمع و جور کردن ظرفها هم پسرا کمک کردن.
تو حیاط دور هم نشسته بودیم و با دخترا حرف میزدیم.
آیدا با هیجان گفت: من عاشق این خونه ام. وقتی اینجا هستم حس نمیکنم تنهام. هر کدوم از شماها مثل خواهرام هستین و انگار دارم تو یه خونه ی قدیمی خیلی بزرگ که هر خانواده تو یه اتاقِ گوشه ی حیاط زندگی می کنن زندگی می کنم.
romangram.com | @romangram_com