#لالایی_بیداری_پارت_358
بچه ام از الان بلد بود چه جوری خوبـــــ تشکر کنه.
سرم و بلند کردمو به آیدینی که با لبخند دست تو جیبش فرو برده بود و خیره شده بود بهم نگاه کردم.
سری به نشونه ی سلام تکون داد و منم تو جوابش سری تکون دادم. خیلی دلم می خواست ازش بپرسم که چرا سونیا دیگه بهش نمیگه خوآن میگل اما با اومدن سعید و پژمان نشد که بپرسم.
دیگه داشتن ربنا میگفتن و همه هم اومده بودن. نشستیم دور سفره ی بزرگی که پهن بود و منتظر اذان شدیم.
مامان چایی می ریخت و دست به دست می دادیم تا از سر سفره یکی یکی چایی بردارن و برسه به همه.
من که ذوم کرده بودم رو کتلتها و می خواستم تا اذون گفت سریع برم سراغشون.
با گفتن الله و اکبر خم شدم سمت کتلتها.
السا که کنارم نشسته بود پر حرص گفت: آرومتر دختر، زشته، بزار اول چایی بخوری بعد.
یه چشم غره ی چپکی بهش کردم و آروم گفتم: تو چه میفهمی گشنگی یعنی چی؟ از 30 روز ماه رمضون 5 روزش و به خاطر ضعف بُنیه روزه نمیگیری یعنی بخوای هم مامانو پژمان نمیزارن بگیری. وقتی نمیدونی گشنگی چیه نظر نده.
چشمهام و گردوندم و چشمم خورد به آیدین که با لبخند نگاهم می کرد.
romangram.com | @romangram_com