#لالایی_بیداری_پارت_357

سونیا خودش و از تو ب*غ*لم عقب کشید و گفت: خاله ببین. عمو آیدین برام چی خریده.
در حین ادای جمله اش مدام سرش و به چپ و راست تکون می داد و نمیگذاشت تا من اون چیزی که میگفت خریده رو ببینم. و
قتی بعد سعی زیاد نتونستم چیزی ببینم گفتم: عزیزم عمو چی برات خریده؟
عمو هـــــــــه چه جالب چه عجب بهش نگفت خوآن میگل.
سونیا: عمو برام گوشواره گرفته ببین.
به گوشواره های صورتیِ پری مانندش نگاه کردم. انگار دوتا دختر کوچولوی بالدار که بی شباهت به پروانه نبودن از گوشهاش آویزون بود و با هر حرکت سر سونیا یه تکون قشنگی می خوردن.
انقدر زیبا بودن که بی اختیار لبخند زدم.
من: چقدر قشنگن. مبارکت باشه از عمو تشکر کردی؟
سونیا با عشوه گفت: بــــــــــله دو سه تا ب*و*سش کردم.
این و گفت و چشمش که به مامانش افتاد دویید سمت مامانش که گوشواره هاش و به اونم نشون بده.

romangram.com | @romangram_com