#لالایی_بیداری_پارت_356

من که با دیدن اون آب گوشت قرمز و اون کوبیده ها و آشی که روشو با پیاز داغ و سیر داغ و نعنا داغ تزیین کرده بودن و اون کتلتها و سالاد و کلاً چشمشم به هر غذایی که می افتاد ضعفم بیشتر میشد.
انقدر دلم می خواست برم بشینم کنار سفره و تا خود اذان منتظر بمونم و به محض گفتن الله الکبر بپرم رو غذاها...
اما نمیشد مدام یکی از یه گوشه صدام می کرد. انقدر اسمم و شنیده بودم که حالم از خودم و اسمم بهم می خورد.
عصبی شده بودم. دلم می خواست هر کی که صدام می کنه برگردم و سرش داد بزنم و بگم: چیـــــــه؟
اما نمیشد زشت بود.
-: خاله آرام خاله آرام...
برگشتم سمت صدا. با دیدن سونیا که تو ب*غ*ل آیدین ورجه وورجه می کرد و می خواست بیاد پایین تا خودشو بهم برسونه لبخند خسته ای زدم.
بالاخره بعد کلی تقلا آیدین سونیا رو زمین گذاشت و اونم دویید اومد سمت منو خودش و انداخت تو ب*غ*لم.
بچه ام برای اولین بار آبروی منو حفظ کرده بود.
سفت ب*غ*لش کردم و ب*و*سیدمش. دلم خیلی براش تنگ شده بود. با اینکه بیشتر روزها خونه ی ما بود اما من کم میدیدمش. معمولاً پیش مامان بود و ازش جدا نمیشد. یه وقتهایی هم که میومد پیش من یه کاری می کرد که میرفت رو اعصاب و بعد من مجبور میشدم با طلسم و افسون یه کاری کنم دلم خنک بشه و اونم جیغ میکشید و فرار می کرد.

romangram.com | @romangram_com