#لالایی_بیداری_پارت_355
چشم غره ی شراره دهنم و بست و دیگه ادامه ندادم. چند وقتِ پیش بین حرفهاش گفته بود خیلی از این دکتر خوشش میاد و ظاهراً اونم بهش بی میل نیست. راست و دروغش پای خودش ولی من که حس کردم چیزی بیشتر از یه خوش اومدن دو طرفه است. شراره آدمی نیست که تو سکوت کسی و دوست داشته باشه. تا از اون آدم مطمئن نباشه در موردش به کسی چیزی نمیگه.
خوب به من چه من فکر می کردم این دکتره قراره فامیلمون بشه. باید با من هماهنگ می کرد کسی خبر نداره. بی خیال.
نمیدونم این پرستار جدید چی کار کرده که شراره این جوری آتیشی شده؟ ولی پرستاره باید مراقب خودش باشه پا رو دم بد آدمی گذاشته.
دیگه تا آخر حرفهای شراره ساکت نشستم و سالادم و درست کردم و گذاشتم اون هر چقدر می خواد در مورد همکار جدید بد بگه و خالی بشه.
آروم رو به افروز پرسیدم: ببینم سونیا کجاست؟
افروز: با سعید و پژمان رفتن شرکت پژمان.
سری تکون دادمو مشغول کار شدم.
نزدیک افطار شده بود و همه تند تند از این ور میدوییدن اون ور و سعی می کردن یه سفره ی خیلی شیک بچینن.
romangram.com | @romangram_com