#لالایی_بیداری_پارت_353

هر دو خندیدیم.
مامان که چشمش به من افتاد ایستاد و بعد از جواب دادن به سلامم گفت: آرام برو بالا وسایلت و بزار و لباست و عوض کن بیا پایین کلی کار داریم اون وسایل سالادم بیار با دخترا با هم درست کنید.
چشمی گفتم و سریع رفتم بالا. لباسامو عوض کردم و با وجود خستگی و گشنگی ولی موندن تو جمع و با دخترا سالاد درست کردن یه حالی می داد که به خوابیدن می ارزید.
سبد گوجه و خیار و کاهو های شسته رو بردم پایین. چشم گردوندم و اولین کسی که در دسترس بود و صدا کردم.
من: آیدا جان میشه بیای کمکم؟
آیدا که کنار شراره و افروز نشسته بود سریع از جاش بلند شد و اومد بهم کمک کرد. زورم به این بچه رسید. اون دو تا گنده رو ندیدم اونا هم اصلاً به روی خودشون نیاوردن.
رفتیم و کنارشون نشستیم و آیدا رفت چاقو و یه ظرف بزرگ و یه سینی آورد.
من: خانمها ببخشید میپرم وسط حرفهای شیرینتون ولی لطفاً بیکار نشینید خیارا رو پوست کنید.
شراره چشمهاش و گردوند و گفت: باز تو نیومده به ما کار دادی؟ دو ساعته اینجا نشستیم هیچ کی نتونست بهمون کار بده بعد تو زرتی اومدی و کار گرفتی دستت؟
تو جوابش لبخندی زدم و گفتم: نخیر من کار نگرفتم دستم باز نیومده بهم کار دادن منم شماها رو به اشتراک گرفتم. بیخیال. چه عجب خانم شما شیفت نیستی؟

romangram.com | @romangram_com