#لالایی_بیداری_پارت_352
هر چقدر صداها بلند میشد لبخند منم بیشتر میشد. از سر بالایی که میرسید به حیاط اصلی بالا رفتمو با دیدن همسایه های مونث و بچه هایی که سر و صداشون از تو حیاط پائینیه که منتهی میشد به پارکینگها میومد و چه حالی می کردن برای خودشون لبخندم عمیق تر شد.
یادم رفته بود که امروز پنج شنبه است و همسایه ها افطار میدن. امشب کدوم خانواده افطار میداد؟
رسم محله ی قدیممون این بود که پنج شنبه ها و جمعه ها هر یک خانواده یا دو خانواده با هم افطاری همسایه ها رو دعوت می کردن و همه دور هم بودن. حالا هم که اومده بودیم تو این خونه رسممون از بین نرفته بود فقط یکم جاش عوض شده بود. چون هوا گرم و مطبوع بود و هوای آخرای شهریور بود و نشوندن کل همسایه ها تو خونه کار سختی میشد از شب اول افطاردهی خانمها میومدن تو حیاط و زیر انداز و فرشی پهن می کردن و یه سفره از این سر حیاط تا اون سرش می نداختن و همه هم تو درست کردن افطار کمک می کردن.
بوی خوب کتلت روحمو پروند. یادم باشه موقع افطار حتماً از این کتلت بخورم.
با لبخند جلو رفتم و یه سلام بلند گفتم. هر کی که شنید جوابم و داد.
عزیز بانو هم تو صدر مجلس نشسته بود و بر کارها نظارت می کرد. رفتم جلو و ب*و*سیدمش و یه سلام گرم همراه لبخند بهش کردم.
عزیز بانو: پیر شی دخترم حالت چه طوره؟
من: خوبم عزیز جون فقط دارم از گشنگی میمیرم.
خندید و گفت: 2 ساعت مونده بعدش می تونی همه ی این غذاها رو بخوری.
چشمکی زدم و آروم گفتم: پس السا رو از من دور نگه دارید.
romangram.com | @romangram_com