#لالایی_بیداری_پارت_351
شال رو سرم و درست کردم و از اتاق زدم بیرون و میدونستم که امشب زنگ میزنه. زنگ میزنه تا در مورد آرمین حرف بزنه. تا رژیم غذائیش و بگه.
و من راضی بودم به همون سلام و حالت چه طوره ای که برای من بود. و فقط برای خود من...
دلم داشت از گشنگی ضعف میرفت. عاشق ماه رمضون بودم ولی وقتی از دو سه هفته ازش میگذشت و میرسید به آخراش گشنگیش زیادی فشار می آورد مخصوصاً که مدام روزها رو میشمردم ببینم چند روز مونده تا تموم شه من با خیال راحت بتونم یه چیزی بیرون از خونه دور از چشم السای فضول که مثل نگهبان کشیک می داد تا ببینه من چی می خورم چی نمیخورم میل کنم و دلی از غذا در بیارم.
حالا نه که همیشه دستم به جیبمه و از بیرون خوراکی می خرم نه، سالی به ماهی شاید یکی دوبار خرید کنم در حد دو تا دونه پیراشکی خریدن اونم ه*و*سی.
در کل زیاد بیرون از خونه خرج نمیکنم. گشنه سرو کله زدن با این بچه های حواس پرت خیلی انرژی از آدم می گیره. صدای قار و قور شکمم باعث شد دستی روش بکشم.
عزیزم آروم بگیر آبرومو حفظ کن 1 ساعت دیگه اذان میشه، تا اون موقع مودب باش. باشه؟ آفرین.
کیفم و رو شونه ام صاف کردم و کلید و از توش در آوردم و در خونه رو باز کردم.
تا پام و گذاشتم تو حیاط سرو صداها بلند و واضح رفت تو گوشم.
romangram.com | @romangram_com