#لالایی_بیداری_پارت_350

آیدین: و برام مهمه....
دوباره تپش قلبم تند شد. نفسم مقطع شد. با همه ی قدرت سعی کردم که برنگردم. نباید می موندم. همین جوری یه چیزی گفته من نباید به روی خودم می آوردم.
همه ی قدرتم و تو پاهام ریختم و قدم برداشتم. اصلاً نفهمیدم چیو چه جوری خرید کردم. آخرم وقتی برگشتم خونه مامان کلی غر زد که آشغالِ بازار و خریدم اومدم.
ولی من نمیشنیدم گوشه ی پنجره نشسته بودم و از شیشه خیره شده بودم به حیاط و آلاچیق و آروم بودم.
نه دلم لوبیا پلو می خواست نه برام مهم بود که سونیا خرسم و بگیره نه تلفن حرف زدن با صدای بلند السا و نه حتی حس کودن بودن از حرفهای افروز تونست منو از حال و وضعیتم بیرون بیاره.
بی توجه به حرفهای بقیه، به السا و افروزی که بارها اومدن تو اتاق و صدام کردن و ازم پرسیدن چرا لباسم و در نمیارم و در نهایت از بی توجهیم خسته شدن و رفتن، اونقدر پشت پنجره نشستم تا هوا تاریک شد. یکی یکی همسایه ها اومدن خونه و در نهایت..
در نهایت در باز شد و آیدین از در وارد شد و ...
به محض رسیدن به حیاط سرش و بلند کرد و به پنجره ی اتاق من نگاه کرد و ....
حتی از این فاصله هم لبخندش و می دیدم. و سری که به نشونه ی سلام خم شد و دستی که به نشونه ی تلفن رفت کنار گوشش.
آروم تو جواب همه ی اینها سرم و خم کردم.

romangram.com | @romangram_com